واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۰

ز شوخی جلوه‌ای بر من برای دلبری کردی

چو دل بردی رخ از چشمم نهان همچون پری کردی

بنای کعبهٔ دل را فکندی عاقبت از پا

تو با وصف مسلمانی چرا این کافر کردی

بلای آسمانی دست و پا گم می‌کند آنجا

تو هر جا فتنه سر از نرگس نیلوفری کردی

قرار و صبر و طاقت از دلم بردی عفاک الله

عجب شاهی که در اقلیم خود غارتگری کردی

کنون بر رغم دشمن دوستان را پرورش فرما

به‌رغم دوستان بسیار دشمن‌پروری کردی

چو شور عشق نبود شاهد افسردگی باشد

گرفتم اینکه در بر جامهٔ خاکستری کردی

ندیدی دیده گریانم نکردی گوش افتانم

ستم ای چرخ بر جانم ز کوری و کری کردی

نمی‌گردد کسی گرد سخن واقف ز بی‌قدری

خطا کردی متاع کاسدی گردآوری کردی