گنجور

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

 

گذشت عهد نبوت و رسید دور ولایت
نماند حاجت امت بمعجزات و بآیت
ز شرک روی به توحید کرده اند خلایق
نهاده اند بتحقیق رخ براه هدایت
نهایت همه انبیا و رسل گذشته
نه پیش امت مرحوم احمد است بدایت
چنانکه چشم نبوت در انبیاست باحمد
بر اولیا ویست انتها و ختم ولایت
هر آن صفت که شه ملک راست غالب اوصاف
همانصفت کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱

 

مرا دلیست کا او را نه انتهاست و نه غایت
نهایت همه دلها به پیش دوست هدایت
چو برزخی که بود در میان ظاهر و باطن
میان ختم نبوت فتاده است ولایت
ازوست بر همه جانها فروغ تاب تجلی
ازوست بر همه دلها ظهور نور هدایت
روان او ز تصور گذشته است و تفکر
عیان او ز خبر وارهیده است و حکایت
علوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳

 

بیار ساقی باقی بریز برمن حادث
میّ قدیم که تا وارم ز دست حوادث
چو در زمین دلم تخم مهر خویش فکندی
بآب دیده برویان که نیست زرع تو حاث
از آن شراب بکنعان نوح اگر برسیدی
نگشتی غرقه طوفان چو سام و حام و چو یافث
ببوی باده توان مرو و باز زنده توان شد
که همچنان که محیط است هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۸۳

 

اگر ز جانب ما ذلت و نیاز نباشد
جمال روی ترا هیچ عز و ناز نباشد
ز سوز عاشق بیچاره است ساز جمالت
جمال را اگر آن سوز نیست ساز نباشد
به پیش ناز تو گر ما نیاوریم نیازی
میان عاشق و معشوق امتیاز نباشد
بعشق ما بطرز جمال حسن تو دائم
لباس حسن ترا به از این طراز نباشد
کجا شود بحقیقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۸۴

 

مرا دلیست که در وی بغیر دوست نگنجد
درین حضیره هر آنکس که غیر اوست نگنجد
ز مغز و پوست برون آ که در حضیره قدس
کسی نیامده بیرون ز مغز و پوست نگنجد
سرای حضرت جانان ز رنگ و بوست مقدس
در آن سرای کسی را که رنگ و بوست نگنجد
چو آینه همگی روی باش بهر تجلی
که روی او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

شهدت فیک جمالا فینت فیبذاتی
قتلتنی بلحاظ و ذات عین حیاتی
ز چشم مست و خرابت مدام مست و خرابم
ولیس نشوءت فی الحب من کوس شقاتی
چو از جمیع جهاتست جلوه گاه تو چشمم
لقد جلوت علی عین من جمیع جهاتی
و کیف تشنه حسنا بک الملاح جمیعا
ملاح ملح اجاجی توئی که عین فراتی
بحسن و خلق و شمایل بهیچ خلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی