گنجور

 
شمس مغربی
 

مرا دلیست که در وی بغیر دوست نگنجد

درین حضیره هر آنکس که غیر اوست نگنجد

ز مغز و پوست برون آ که در حضیره قدس

کسی نیامده بیرون ز مغز و پوست نگنجد

سرای حضرت جانان ز رنگ و بوست مقدس

در آن سرای کسی را که رنگ و بوست نگنجد

چو آینه همگی روی باش بهر تجلی

که روی او بدلی کان نه کان نه جمله دوست نگنجد

تو از میانه میدان کناره گیر که اینجا

جز آنکه در خم چوگان او چو گوست نگنجد

دلی چو بحر بباید و گرنه موج محیطش

در آندلی که به تنگی بسان جوست نگنجد

میان مجلس دریاکشان بجام حقیقت

سری که مست نا از ساغر سبوست نگنجد

به پیش یار بدین وصف و حلق نتوان شد

ان آنکه هرکه بدان وصف و خلق خوست نگنجد

ز گفتگوی گذر کن چو مغربی که درین کوی

کسی که میل دلش سوی گفت و گو است نگنجد