گنجور

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

من کیستم تا هر زمان پیش نظر بینم ترا؟
گاهی گذر کن سوی من، تا در گذر بینم ترا
افتاده بر خاک درت، خوش آنکه آیی بر سرم
تو زیر پا بینی و من بالای سر بینم ترا
یک بار بینم روی تو دل را چه سان تسکین دهم؟
تسکین نیابد، جان من، صد بار اگر بینم ترا
از دیدنت بیخود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴

 

من همچو گلزار ارم، گل گل ترا رخسارها
وز آرزوی هر گلی در سینه دارم خارها
گر بی تو بگشایم نظر بر جانب گلزارها
از خار در چشمم فتد گلها و از گل خارها
دی خوب بودی در نظر، امروز از آن هم خوب تر
خوبند خوبان دگر، اما نه این مقدارها
تو با قد افراخته، ره سوی باغ انداخته
سرو از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴

 

هر روز در کویش روم، پیدا کنم یار دگر
او را بهانه سازم و آنجا روم بار دگر
کارم همین عشقست و من حیران کار خویشتن
ای کاش، بودی هم مرا، جز عاشقی، کار دگر
من کیستم تا خوش زیم در سایه دیوار او؟
بگذار کز غم جان دهم در زیر دیوار دگر
بیرون مرو، جولان مکن وز ناز قصد جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳

 

ای دل، بکوی او مرو، از بیخودی غوغا مکن
خود را و ما را بیش ازین در عاشقی رسوا مکن
ای اشک سرخ و گرم رو، بر چهره ام ظاهر مشو
آبی که پنهان خورده ام در روی من پیدا مکن
تا چند ناز و سرکشی؟ آخر بجان آمد دلم
بر عاشق مسکین خود زین بیش استغنا مکن
من حاضر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴

 

خواهم فگندن خویش را پیش قد رعنای او
تا بر سر من پا نهد، یا سر نهم بر پای او
سرو قدش نوخاسته، ماه رخش ناکاسته
خوش صورتی آراسته، حسن جهان آرای او
گر در رهش افتد کسی، کمتر نماید از خسی
از احتیاج ما بسی، بیشست استغنای او
تا دل بجان ناید مرا، از دیده گو: در دل درآ
مردم نشینست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی