گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

چو افکنده ببیند در خون تنم راکنید آفرین ترک صید افکنم را
نیاید گر از دیده سیلی دمادمکه شوید ز آلودگی دامنم را
ور از خاک آتش علم برنیایدکه هر شام روشن کند مدفنم را
به فانوس تن گر رسد گرمی دلبسوزد بر اندام پیراهنم را
زغم چون گریزم که پیوسته داردچو پیراهن این فتنه پیرامنم را
مشرف کن ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹

 

من آنم که جز عشق کاری ندارمدر آن کار هم اختیاری ندارم
ندارم به جز عاشقی اعتباریبه این اعتبار اعتباری ندارم
ربوده است خوابم مهی کز خیالشبه جز چشم شب زنده داری ندارم
قرار وفا کرده با من نگارینگاری که بی‌او قراری ندارم
دلی دارم و دورم از دل نوازیغمی دارم و غمگساری ندارم
ندارم خیال میان تو هرگزکه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - فی مدح خواجه معین‌الدین احمد شهریاری

 

بر اشراف این عید و آن کامکاریمبارک بود خاصه بر شهریاری
کزین گوهر افسر سر بلندیمهین داور کشور نامداری
معین ملل کز ازل قسمتش زدبه بخت همایون در بختیاری
قضا صولتی کاسمان سده‌اش راکند بوسه کاری به صد خاکساری
قدر قدرتی کز صفات کمینشیکی نام دارد سپهر اقتداری
به جنب نعالش که پایان ندرادکجا در حسابست عالم مداری
در اطراف صیتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰ - وله ایضا فی مدح محمدخان ترکمان

 

بیا ای رسول از در مهربانیبه من یاری کن چون یاران جانی
چنان زین کن از سعی رخش عزیمتکه با باد صرصر کند همعنانی
چنان ره سر کن به سرعت که از توز صرصر سبک‌تر گریزد گرانی
چو بر خنک سیلاب سرعت نهی زینز چشم من آموز سیلاب رانی
به جنبش در آر آنچنان باره‌ات راکه گردد روان بخش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۰

 

به جائی دلت گرم سوداست گوئیدل بی‌سر و برگ از آنجاست گوئی
تو را مستی هست پنهان نه پیداولیکن نه مستی صهباست گوئی
دل نیست برجا فلک بر تو دیدیز جام هوس باده پیماست گوئی
به من می‌کنی لطفی از حد زیادهمرادت ازین لطف ایذاست گوئی
بهر چشم برهم زدن بهر قتلمز چشمت به ابرو صد ایماست گوئی
فلک بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۱

 

هنوزت به ما کینه برجاست گوئیهنوزت سرکشتن ماست گوئی
هنوزت به این کشته نا پشیمانسر جنگ و آهنگ غوغاست گوئی
هنوزت ز کین صورت خشم پنهاندر آیینهٔ چهره پیداست گوئی
هنوزت بدشنام من پیش خوبانلب تلخ گفتار گویاست گوئی
هنوز استمالت دهت در عذابمبدآموز آزار فرماست گوئی
هنوز اندران خاطر اسباب کلفتز دیرینه‌گیها مهیاست گوئی
کسی این قدر تاب خواری ندارددل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی