گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

شب و روز مونس من غم آن نگار باداسر من بر آستان سر کوی یار بادا
دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگرددبه رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا
چو رضای او در آنست که دردمند باشمغم و درد او نصیب من دردخوار بادا
ز ملامت رقیبان نکند گذار بر منکه بت من از رقیبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶

 

رخ خوب خویشتن را بچه پوشی از نظرها؟که به حسرت تو رفتن بدو دیده خاک درها
برت آمدیم یک دم، ز برای دست بوسیچو ملول گشتی از ما، ببریم درد سرها
تو به ناز خفته هرشب، ز منت خبر نباشدکه زخون دیده گریم ز غمت به رهگذرها
عجب آمدم که: بعضی ز تو غافلند، مردممگر از ره بصارت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشبکه نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب
ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقیچو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب
چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتنچه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب
به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادینه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱

 

سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآیددل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید
تو ازآن سخن که گویی و از آن میان که داریبه میان خوب رویان سخن از عدم برآید
چو جهانیان به زلف توسپرده‌اند خاطرسر زلف خود مشوران، که جهان بهم برآید
ز غم تو در لحد من به مثابتی بگریمکه ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵

 

نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستشور زانکه می‌سپردم در حال می‌شکستش
نقاش دوربین را از دست بر نیایدنقش دگر نهادن پیش نگار دستش
کی در کنارم آید؟ چو زان میان لاغردر چشم من نیاید غیر از کمر، که بستش
هر کس که دید روزی از دور صورت اونزدیک دوربینان دورست باز رستش
در سالها نیاید روزی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸

 

صنما، به دلنوازی نفسی بگیر دستمکه ز دیدن تو بی‌هوش و ز گفتن تو مستم
دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگهتو در آن، گمان که: من خود ز کمند عشق جستم
دل تنگ خویشتن را به تو می‌دهم، نگارابپذیر تحفهٔ من، که عظیم تنگ دستم
خجلم که بر گذشتی تو و من نشسته، یاربچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲

 

به دکان می‌فروشان گروست هر چه دارمهمه خنب‌ها تهی گشت و هنوز در خمارم
ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمدنتوان به خانه رفتن، که ز خواجه شرم دارم
ز جهانیان برآمد خبرم به می‌پرستیکس ازین خبر ندارد که چه رند خاکسارم؟
سر بد پسندم آخر که چه فتنه کرد، دیدیدل کژ گمان من بین که: هنوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۲

 

صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارمبه زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم
دگران نهند خاک در او چو تاج بر سرنه چو من که خاک آن در ز برای دیده دارم
من دل رمیده حیران شده زان جمال و آنگهتو در آن گمان که: من خود دل آرمیده دارم
مکن، ای پسر، ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۰

 

نفسم گرفت ازین غم، نفسی هوای من کنگر هم فتاد بردم،بدهی دوای من کن
دگری بهای خویش ار نستاند از تو بوسهتو ز بوسه هر چه داری همه در بهای من کن
نه رواست زشت کردن به جز ای خوبکاراندل من چه کرد با تو؟ تو همان بجای من کن
چو ز گردنم گشودی گره دو دست سیمینسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۶

 

بر من نمی‌نشینی نفسی به دلنوازیبنشین دمی، که خون شد دل من ز چاره سازی
همه سر بر آستان تو نهاده‌ایم، تا خودتو رخ که بر فروزی و سر که بر فرازی؟
منت، ای کمر، چه گوی؟ که بر آن میان لاغرچه لطیف می‌نمایی! چه شگرف می‌برازی!
غرض تو کشتن ماست و گرنه از چه معنیرخ خوب می‌نگاری؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹

 

ز تو بی‌وفا چه جوییم نشان مهربانی؟بتو سنگدل چه گوییم حکایت نهانی؟
که چو قاصدی فرستیم به دشمنی برآییکه چو قصه‌ای نویسیم به دشمنان رسانی
چو بهانه می‌گرفتی و وفا نمی‌نمودیز چه خانه می‌نمودی به غریب کاروانی؟
قدمم گرفت، تندی مکن، ای سوار، تندیغم مستمند می‌خور، چه سمند می‌دوانی
ز ورق برون فگندم همه بار نامهٔ خودکه چو نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۵

 

رخ و زلفت، ای پریرخ، سمنست و مشک چینیبه دهان و لب بگویم که : نبات و انگبینی
تو اگر در آب روزی نظری کنی بر آن رخهوست کجا گذارد که : کسی دگر ببینی؟
به زبان خود نگارا، خبرم بپرس روزیکه دلت زبون مبادا! ز رقیب چون ز بینی
چو ز چهره بر گشایی تو نقاب، عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی