گنجور

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در مدح خواجه عمید ابو منصور سید اسعد

 

نیلگون پرده برکشید هواباغ بنوشت مفرش دیبا
آبدان گشت نیلگون رخسارو آسمان گشت سیمگون سیما
چون بلور شکسته، بسته شودگر براندازی آب را به هوا
لوح یاقوت زرد گشت به باغبر درختان صحیفهٔ مینا
بینوا گشت باغ مینا رنگتا درو زاغ برگرفت نوا
مطرب بینوا نوا نزنداندر آن مجلسی که نیست نوا
گر نه عاشق شده‌ست برگ درختاز چه رخ زردگشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصر الدین سبکتگین

 

باغ دیبا رخ پرند سلبلعبگر گشت و لعبهاش عجب
گه دهد آب را ز گل خلعتگاهی از آب لاله را مرکب
گه بهشتی شود پر از حوراگه سپهری شود پر از کوکب
بیرم سبز برفکنده بلندشاخ او کرده بسدین مشجب
بوستان گشت چون ستبرق سبزآسمان گشت چون کبود قصب
حسد آید همی ز بس گلهاآسمان را ز بوستان هر شب
آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح میرابوالفتح فرزند سید الوزراء احمد بن حسن میمندی

 

من ندانم که عاشقی چه بلاستهر بلایی که هست عاشق راست
زرد و خمیده گشتم از غم عشقدو رخ لعلفام و قامت راست
کاشکی دل نبودیم که مرااینهمه درد و سختی از دل خاست
دل بود جای عشق و چون دل شدعشق را نیز جایگاه کجاست
دل من چون رعیتیست مطیععشق چون پادشاه کامرواست
برد و برد هر چه بیند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در تهنیت جلوس سلطان محمد پس از سلطان محمود

 

هرکه بود از یمین دولت شاددل به مهر جمال ملت داد
هرکه او حق نعمتش بشناختمیر ما را نوید خدمت داد
طاعت آن ملک به جا آوردهر که او دل بر این امیر نهاد
وقت رفتن ملک به میر سپردلشکر خویش و بنده و آزاد
گفت بر تخت مملکت بنشینتا به تو نام من بماند یاد
هرچه ویران شد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در مدح خواجه عبد الرزاق بن احمد بن حسن میمندی

 

ای دل من ترا بشارت بادکه ترا من به دوست خواهم داد
تو بدو شادمانه‌ای به جهانشاد باد آنکه تو بدویی شاد
تا نگویی که مر مرا مفرستکه کسی دل به دوست نفرستاد
دوست از من ترا همی‌طلبدرو بر دوست هر چه باداباد
دست و پایش ببوس و مسکن کنزیر آن زلفکان چون شمشاد
تا ز بیداد چشم او برهیاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود غزنوی

 

دی ز لشکرگه آمد آن دلبرصدرهٔ سبز باز کرد از بر
راست گفتی بر آمد اندر باغسوسنی از میان سیسنبر
گرد لشکر فرو فشاند همیزان سمنبوی زلف لاله سپر
راست گفتی که بر گذرگه بادنافه‌ها را همی‌گشاید سر
باد، زلف سیاه او برداشتتاب او باز کرد یک ز دگر
راست گفتی ز مشک بر کافورلعبتانند گشته بازیگر
چون مرا دید پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود غزنوی

 

ای دل ناشکیب مژده بیارکامد آن شمسهٔ بتان تتار
آمد آن سرو جلوه کرده به نازآمد آن گلبن خمیده ز بار
آمد آن بلبل چمیده به باغآمد آن آهوی چریده بهار
آمد آن غمگسار جان و روانآمد آن آشنای بوس و کنار
آمد آن ماه با هزار ادبآمد آن روی با هزار نگار
آمد آن مشکبوی مشکین موآمد آن خوبروی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصرالدین سپاهسالار

 

دوش متواریک به وقت سحراندر آمد به خیمه آن دلبر
راست گفتی شده‌ست خیمهٔ منمیغ و او در میان میغ قمر
چنگ در بر گرفت و خوش بنواختوز دو بسد فرو فشاند شکر
راست گفتی به بتکده‌ست درونبتی و بتپرستی اندر بر
پنج شش می‌کشید و پر گل گشتروی آن روی نیکوان یکسر
راست گفتی رخش گلستان بودمی سوری بهار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در مدح شمس الکفاة خواجه احمد بن حسن میمندی

 

سرو ساقی و ماه رودنوازپرده بر بسته در ره شهناز
ز خمهٔ رودزن نه پست و نه تیززلف ساقی نه کوته و نه دراز
مجلس خوب خسروانیواراز سخن چین تهی و از غماز
بوستانی ز لاله و سوسنهمچو روی تذرو و سینهٔ باز
دوستانی مساعد و یکدلکه توان گفت پیش ایشان راز
ماهرویی نشانده اندر پیشخوش زبان و موافق و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح محمد بن محمود بن ناصرالدین

 

چه فسون ساختند و باز چه رنگآسمان کبود و آب چو زنگ
که دگرگون شدند و دیگرسانبه نهاد و به خوی و گونه و رنگ
آن شد از ابر همچو سینهٔ غرموین شد از برگ همچو پشت پلنگ
زیر ابر اندر آسمان خورشیدخیره همچون در آب تیره نهنگ
زیر برگ اندر آب پنداریهمچو در زیر روی زرد زرنگ
آب گویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در مدح سلطان محمد بن محمود غزنوی

 

دوش تا اول سپیدهٔ باممی همی‌خوردمی به رطل و به جام
با سماعی که از حلاوت بودمرغ را پایدام و دل را دام
با بتانی که می ندانم گفتکه از ایشان هوای من به کدام
همه با جعدهای مشکین بویهمه با زلفهای غالیه فام
گرهی را نشانده بودم پیشبرنهاده به دست جام مدام
گرهی را به پای تا همه شبکار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف سپاهسالار

 

گل بخندید و باغ شد پدرامای خوشا این جهان بدین هنگام
چون بنا گوش نیکوان شد باغاز گل سیب و از گل بادام
همچو لوح زمردین گشته ستدشت همچون صحیفه‌ای ز رخام
باغ پر خیمه‌های دیبا گشتزندوافان درون شده به خیام
گل سوری به دست باد بهارسوی باده همی‌دهد پیغام
که ترا با من ار مناظره ایستمن به باغ آمدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - در حسب حال و رنجش خاطر سلطان و طلب عفو

 

ای ندیمان شهریار جهانای بزرگان درگه سلطان
ای پسندیدگان خسرو شرقهمنشینان او به بزم و به خوان
پیش شاه جهان شما گوییدسخن بندگان شاه جهان
من هم از بندگان سلطانمگر چه امروز کم شدم ز میان
مر مرا حاجت آمده‌ست امروزبه سخن گفتن شما همگان
همگان حال من شنیدستیدبلکه دانسته‌اید و دیده عیان
شاه گیتی مرا گرامی داشتنام من داشت روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصرالدین

 

آن کمر باز کن بتا ز میانزین غم و وسوسه مرا برهان
من در آن اندهم که رنج رسیدبر میان تو از کشیدن آن
با میانی کزو اثر نه پدیدچون توانی کشید بار گران
هست بر نیست چون توانی بستکمر تست هست و نیست میان
نه میان داری ای پسر نه دهنمن نبینم همی ازین دو نشان
گر تو گویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ - در مدح شمس الکفات خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی

 

آمد آن نو بهار توبه شکنبازگشتی بکرد توبهٔ من
دوش تا یار عرضه کرد همیبر من آن عارض چو تازه سمن
گفت وقت گلست باده بخواهزان سمن عارضین سیمین تن
بشکند توبهٔ مرا ترسمچه توان کرد گو برو بشکن
توبه را دست و پای سست کندلالهٔ سرخ و بادهٔ روشن
خاصه اکنون که باز خواهد کردسوسن و گل به باغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در مدح خواجه ابو سهل دبیر وزیر امیر یوسف

 

اندر آمد به باغ باد خزانگرد برگشت گرد شاخ رزان
رز دژمروی گشت و لرزه گرفتعادت او چنین بود به خزان
رز چرا ترسد ای شگفت ز بادچون نترسد همی رز از رزبان
باز رزبان به کارد برد رزبچهٔ نازنین کند قربان
گرچه سر دست باد را زنهارنرسد زو مگر به جامه زیان
جامه خوشتر بر تو یا فرزندنی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » قطعه شمارهٔ ۴

 

ای جهانی ز تو به آزادیبر من از تو چراست بیدادی
دل من دادی و نبود مرااز دل بیوفای تو شادی
دل دهان دل به دوستی دادندتو مرا دل به دشمنی دادی
قصد کردی به دل ربودن منبر هلاک دلم بر استادی
تا دلم نستدی نیاسودیچون توان کرد از تو آزادی
دل ببردی و جان شد از پس دلای تن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » قطعه شمارهٔ ۶

 

ندهم دل به دست تو ندهمگر به تو دل دهم ز تو نرهم
کوی تو جایگاه فتنه شده‌ستبر سر کوی تو قدم ننهم
دوستان از فراق تو شکهندمن همی از وصال تو شکهم
گر من لابه ساز چرب سخنچه بسی لابه‌ها به دل ندهم
سخت بسیار حیله باید کردتا ز دست تو سنگدل بجهم


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲ - مدح خواجه عمید ابومنصور سیداسعد گوید

 

نیگلون پرده برکشید هوا
باغ بنوشت مفرش دیبا
آبدان گشت نیلگون رخسار
و آسمان گشت سیمگون سیما
چون بلور شکسته، بسته شود
گر براندازی آب را بهوا
لوح یاقوت زرد گشت بباغ
بر درختان صحیفه مینا
بینوا گشت باغ مینا رنگ
تا درو زاغ برگرفت نوا
مطرب بینوا نوا نزند
اندر آن مجلسی که نیست نوا
گر نه عاشق شدست برگ درخت
از چه رخ زرد گشت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - در مدح امیر ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین سبکتگین

 

باغ دیبا رخ پرند سلب
لعبگر گشت و لعبهایش عجب
گه دهد آب را زگل خلعت
گاهی از آب لاله را مرکب
گه بهشتی شود پر از حورا
گه سپهری شود پر از کوکب
بیرم سبز بر فکنده بلند
شاخ او کرده بسدین مشجب
بوستان گشت چون ستبرق سبز
آسمان گشت چون کبود قصب
حسد آید همی ز بس گلها
آسمان را ز بوستان هر شب
حسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - در مدح میر ابوالفتح فرزند سید الوزراء احمد بن حسن میمندی

 

من ندانم که عاشقی چه بلاست
هر بلایی که هست عاشق راست
زرد و خمیده گشتم از غم عشق
دو رخ لعل فام و قامت راست
کاشکی دل نبودیم که مرا
اینهمه درد وسختی از دل خاست
دل بود جای عشق و چون دل شد
عشق را نیز جایگاه کجاست
دل من چون رعیتیست مطیع
عشق چون پادشاه کامرواست
برد و برد هر چه بیند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۳ - در تهنیت جلوس سلطان محمد پس از سلطان محمود گوید

 

هر که بود از یمین دولت شاد
دل بمهر جمال ملت داد
هر که او حق نعمتش بشناخت
میر مارا نوید خدمت داد
طاعت آن ملک بجا آورد
هرکه او دل برین امیر نهاد
وقت رفتن ملک بمیر سپرد
لشکر خویش و بنده و آزاد
گفت بر تخت مملکت بنشین
تا بتو نام من بماند یاد
هر چه ویران شد ازتغافل من
جهد کن تا مگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۴ - در مدح خواجه عبد الرزاق بن احمد بن حسن میمندی گوید

 

ای دل من ترا بشارت داد
که ترا من بدوست خواهم داد
تو بدو شادمانه ای بجهان
شاد باد آنکه توبدویی شاد
تا نگویی که مرمرا مفرست
که کسی دل بدوست نفرستاد
دوست از من ترا همی طلبد
رو بر دوست هر چه بادا باد
دست و پایش ببوس و مسکن کن
زیر آن زلفکان چون شمشاد
تا ز بیداد چشم او برهی
از لب لعل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۵ - در مدح خواجه ابوبکر حصیری ندیم سلطان محمود

 

عاشقانرا خدای صبر دهاد
هیچکسرا بلای عشق مباد
با همه بیدلان برابر گشت
هر که اندر بلای عشق افتاد
هر که را عشق نیست انده نیست
دل بعشق از چه روی باید داد
عشق بر من در نشاط ببست
عشق بر من در بلا بگشاد
وای عشقا چه آفتی که ز تو
هیچ عاشق همی نیابد داد
با بلاهای تو و با غم تو
تن ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۷ - در تهنیت خلعت وزارت گوید

 

ای دل میر اولیا بتو شاد
خلعت میر بر تو فرخ باد
روی دیوان او مزین گشت
تا ترا خلعت وزارت داد
لاجرم کار او کنی بنظام
لا جرم گنج او کنی آباد
خواست تا تو بدو ره آموزی
شغل او را قوی کنی بنیاد
بس گره کش زمانه سخت ببست
رای وتدبیر تو زهم بگشاد
خسته باد آن دلی و آن جگری
که بشادی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی