گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

 

این جهان خواب است، خواب، ای پور بابشاد چون باشی بدین آشفته خواب؟
روشنی‌ی چشم مرا خوش خوش ببردروشنیش، ای روشنائی‌ی چشم باب
تاب و نور از روی من می‌برد ماهتاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب
پیچ و تابش نور و تاب از من ببردتا بماندم تافته بی‌نور و تاب
آفتابم شد به مغرب چون بسیبر سرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

 

هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور استگرچه مردم صورت است آن هم خر است
ای شکم پر نعمت و جانت تهیچون کنی بیداد؟ کایزد داور است
گر تو را جز بت‌پرستی کار نیستچون کنی لعنت همی بر بت‌پرست؟
آزر بت‌گر توی کز خز و بزتنت چون بت پر ز نقش آزر است
گر درخت از بهر بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹

 

ای به خور مشغول دایم چون نباتچیست نزد تو خبر زین دایرات؟
خود چنین بر شد بلند از ذات خویشخیره خیر این نیلگون بی‌در کلات؟
یا کسی دیگر مر او را بر کشیدآنکه کرسی‌ی اوست چرخ ثابتات؟
جسم بی صانع کجا یابد هگرزشکل و رنگ و هیات و جنبش بذات؟
چند در ما این کواکب بنگرندروز و شب چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹

 

چند گردی گردم ای خیمهٔ بلند؟چند تازی روز و شب همچون نوند؟
از پس خویشم کشیدی بر امیدسالیان پنجاه و یا پنجاه و اند
مکر و ترفندت کنون از حد گذشتشرم‌دار اکنون، از این ترفند چند؟
مادر بسیار فرزندی ولیکخوار داریشان، همیشه کندمند
جز تو که شنیده است هرگز مادریکو به فرزندان نخواهد جز گزند؟
کاه داری یاخته بر روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۶

 

گر دگرگون بود حالت پارسالچونکه دیگر گشت باز امسال حال؟
تیر بودی چون شده‌ستی چون کمان؟لاله بودی چون شده‌ستی چون تلال؟
ای نشاندهٔ دست روز و سال و ماهبرکند روزیت دست ماه و سال
پر صقالت بود روی، از گشت چرخگشت روی پر صقالت چون شکال
گر عیالت بود دی فرزند و زنبر عیال اکنون چرا گشتی عیال؟
با جمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰

 

این چه خلق و چه جهان است، ای کریم؟کز تو کس ر امی نبینم شرم و بیم
راست کردند این خران سوگند توپرکنی زینها کنون بی‌شک جحیم
وان بهشتی با فراخی‌ی آسماننیست آن از بهر اینها ای رحیم
زانک ازینها خود تهی ماند بهشتور به تنگی نیست نیم از چشم میم
بر شب بی‌طاعتی فتنه است خلقکس نمی‌جوید ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴

 

گر تو ای چرخ گردان مادرمچون نه‌ای تو دیگر و من دیگرم؟
ای خردمندان، که باشد در جهانبا چنین بد مهر مادر داورم؟
چونکه من پیرم جهان تازه جوانگر نه زین مادر بسی من مهترم؟
مشکلی پیش آمده‌ستم بس عجبره نمی‌داند بدو در خاطرم
یا همی برمن زمانه بگذردیا همی من بر زمانه بگذرم
گرگ مردم خوار گشته‌است این جهانبنگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸

 

دوش تا هنگام صبح از وقت شامبرکف دستم ز فکرت بود جام
آمد از مشرق سپاه شاه زنگچون شه رومی فروشد سوی شام
همچو دو فرزند نوح‌اند ای عجبروز همچون سام و تیره شب چو حام
شب هزاران در در گیسو کشیدسرخ و زرد و بی‌نظام و با نظام
کس عروسی در جهان هرگز ندیدگیسوش پرنور و رویش پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۰

 

حکمتی بشنو به فضل ای مستعینپاک چون ماء معین از بومعین
چون بهشتت کی شود پر نور دلتا درو ناید ز حکمت حور عین؟
دل به حورالعین حکمت کی رسدتا نگردد خالی از دیو لعین؟
دل خزینهٔ علم دین آمد، تو رانیست برتر گوهری از علم دین
مکر دیوان و هوس‌ها را منهدر خزینهٔ علم رب‌العالمین
جان تو بر عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳

 

چرخ پنداری بخواهد شیفتنزان همی پوشد لباس پر درن
شاخ را بنگر چو پشت دل شدهبرگ را بنگر چو روی ممتحن
ابر آشفته برآمد وز دمنبوستان پرگشت از اطلال و دمن
زیر میغ تیره قرص آفتابچون نشسته گرد بر زرین لگن
باد مهر مهرگان چون برفگندچرخ را از ابر تیره پیرهن
آفتاب از اوج زی دریا شتافتتا بشوید گرد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶

 

چون فروماندی ز بد کردار خویشپارسا گشتی کنون و نیک خو
آن مثل کز پیش گفتند، ای پسر،من به شعر آرم کنون از بهر تو
گند پیری گفت که‌ش خوردی بریخت«مر مرا نان تهی بود آرزو»


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۹

 

دور باش ای خواجه زین بی‌مر گلهکه‌ت نیاید چیز حاصل جز گله
هر که در ره با گلهٔ خوگان رودگرد و درد و رنج یابد زان گله
خانه خالی بهتر از پر شیر و گرگدانیال این کرد بر دانا مله
همچو بلبل لحن و دستان‌ها زنندچون لبالب شد چمانه و بلبله
وز نهیب مؤذن و بانگ نمازاندرون افتد به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۹

 

چند گردی گرد این بیچارگان؟بی‌کسان را جوئی از بس بی‌کسی!
تا توانستی ربودی چون عقابچون شدی عاجز گرفتی کر گسی
فاسقی بودی به وقت دست رسپارسا گشتی کنون از مفلسی


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو