گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

سوار فضلی ای نجم دین و می سازد

زمانه ساعد جاه ترا ز فخر سوار

یسار برده فراوان یمین مادح تو

از آن گزیده یمین و از آن خجسته یسار

نگار یافته از خط تو صحیفه عقل

وزان نگار خجل گشته خط و خد نگار

کنار عاطفت تست مأمن فضلا

که هیچ وقت نگیرند از آن کنار کنار

نزار شد تن بخت از شکوه بخشش تو

چنانکه پیکر شرک از نهیب آل نزار

بهار جود کف تست کز صنایع او

پرست باغ مکارم ز ضمیران بهار

مدار چرخ بفرمان تست و تا باشی

زهیچ حادثه از هیچ چرخ باک مدار

ببار بر سر احرار ، ابروار ، عطا

کزان نیابد الا گل مدیح ببار

بکار تخم محامد ، که نزد اهل خرد

بجز محامد ناید ازین زمانه بکار

بخار جان بد اندیش را بخار بلا

که خیره جان بد اندیش را سزاست بخار