گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

تویی که تیغ ترا شد مسخر آتش و آب

فگند هیبت تو زلزله در آتش و آب

چه باک از آتش و آبت ؟ که چون خلیل و کلیم

ترا شدند مطیع و مسخر آتش و آب

حسام تست ، که اندر مواقف پیکار

رسد ز پیکر او برد و پیکر آتش و آب

ز کین و مهر تو گشته محقق اندوه و لهو

ز خشم و عفو تو گشته مقرر آتش و آب

اگر بر آتش و بر آب بنگرد خلقت

شود معنبر و گردد معطر آتش و آب

وگر بر آتش و بر آب بگذری، گردد

بزیر پای تو نسرین و عبهر آتش و آب

بجنب جاه و جلال تو پست زهره و ماه

بپیش باس و نوال تو ابتر آتش و آب

ز بیم تیغ و سنان چو آتش و آبت

شدند در دل خا را محقرآتش و آب

فگنده در کف پیمان تو دل اختر و چرخ

نهاده در خط فرمان تو سر آتش و آب

همان کند فزع تیغ و هیبت رمحت

ببدسگال ، که برموم و شکر آتش و آب

همه علوم جهان مضمرست در دل تو

چنانکه در دل خاراست مضمر آتش و آب

عجب نباشد ، اگر ساخته شوند بطبع

ز یمن عدل تو چون دو برادر آتش و آب

فلک نباشد با تو برادر اندر قدر

چنانکه نیست بفطرت برابر آتش و آب

بر کمال محل و وفور مکرمتت

عظیم مختصر و بس محقر آتش و آب

چو باد خاک بسر بر کنند ، عاجز وار

اگر شکوه تو حمله برد بر آتش و آب

مخالفان ترا سال و مه بکینه و خشم

کشند بر دل و بر چشم لشکر آتش و آب

بوقت سوختن و ساختن علی التحقیق

ز عنف و لطف تو باشند کمتر آتش و آب

بر ضیای ضمیر و صفای خاطر تو

نموده مظلم و بوده مکدر آتش و آب

ز بس عنا و بکا ، حاسد ترا دادند

همیشه با لب خشک و رخ تر آتش و آب

کسی که نقص تو خواهد نوشت بر دفتر

بگیردش همه اطراف دفتر آتش و آب

چو تو بکینه بر آهختی از نیام حسام

ز باختر برسد تا بخاور آتش و آب

در آن زمان که ز شمشیر صفدران گیرد

همه بسیطهٔ آفاق یکسر آتش و آب

زبان ها زده و موج ها بر آورده

ز گوی اغبر تا موج اخضر آتش و آب

یلان معرکه و سرکشان هیجا را

گرفته از نف و خوی درع و مغفر آتش و آب

در آن مقام بر اشخاص دشمنان باری

ز نوک نیزه و از خد خنجر آتش و آب

اگرت آتش و آب این زمان بپیش آیند

برند ازدم تیغ تو کیفر آتش و آب

خدایگانا ، تا کی ز حرب ؟ کز تیغت

گرفته عرصهٔ هر هفت کشور آتش و آب

بخواه ساغر پر می ، چنانکه طیره شوند

ز گونهٔ می و از لون ساغر آتش و آب

همیشه باد ز تف دل و نم دیده

عدوت را همه بالین و بستر آتش و آب

نصیب حاسد و قسم ولیت در عقبی

ز قعر دوزخ و از حوض کوثر آتش و آب