گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

ای از رخت فگنده سپر ماه و آفتاب

طعنه زده جمال تو بر ماه و آفتاب

زان جا که راستیست ندارند در جهان

پیش رخ تو هیچ خطر ماه و آفتاب

بندند، گردهی تو اجازت ، چو بندگان

در خدمت رخ تو کمر ماه و آفتاب

از زلف تو ربوده نشان مشک و غالیه

وز روی تو گرفته اثر ماه و آفتاب

از ماه و آفتاب بهی تو ، که نیستند

با دو عقیق همچو شکر ماه و آفتاب

در صف نیکوان بمقام مفاخرت

خواهند از رخ تو نظر ماه وآفتاب

باشند با جمال تو حاضر بوقت لهو

در بزم شهریار بشر ماه و آفتاب

محمود ، صفدری ، که ز لطف و ز عنف او

گیرند بار نفع و ضرر ماه و آفتاب

خاقان کمال دولت و دین ، آن که بر فلک

از سهم او کنند حذر ماه و آفتاب

بر خصم او کشیده سنان چرخ و روزگار

در پیش او گرفته سپر ماه و آفتاب

بفزود ملک و دولت او عز و جاه شرع

چنان که لون و طعم و ثمر و ماه وآفتاب

از شخص او نبوده جدا جاه و مفخرت

وز حکم او نکرده گذر ماه و آفتاب

بنموده بر ولی و عدو ذاتش آن اثر

کندر قصب نمود و گهر ماه و آفتاب

آفاق را فروغ ز جاه و جلال اوست

جاه و جلال اوست مگر ماه و آفتاب

شاها ، نهند ، گر تو اشارت کنی ، بفخر

بر خاک بارگاه تو سر ماه و آفتاب

بر آتش عزیمت تو ، وقت التهاب

باشند کمترینه شرر ماه و آفتاب

تو ماه و فتابی و زان در جبال شد

محض سخا و عین هنر ماه و آفتاب

با شور صولت تو هبا سیل و صاعقه

با نور طلعت تو هدر ماه و آفتاب

در راه تو با قطار شرق و غرب

دارند شغل و پیشه سفر ماه و آفتاب

با عزم و با بقای تو در سرعت و ضیا

ننهاده گام و نازده پر ماه و آفتاب

بر قمع دشمنان تو هر لحظه می کشند

منزل بجایگاه دگر ماه و آفتاب

از گنج سعد هر شب و هر روز پیش تو

آرند تحفه فتح و ظفر ماه و آفتاب

تا مانده اند سخرهٔ فرمان ایزدی

در قبضه قضا و قدر ماه و آفتاب

بادا نگون لوای بقای عدوی تو

چنان که در میان شمر ماه و آفتاب

آثار اصطناع تو برخورد و بزرگ

و اعلام انتفاع تو بر ماه و آفتاب

از روی ورای تو به شب و روز در سپهر

دیده ضیا و یافته فر ماه و آفتاب

از تارم سپهر بچشم مناصحت

در دولت تو کرده نظر ماه و آفتاب