گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

ای ز حلم تو ساکنی در خاک

گام ننهاده چون تویی در خاک

نیست عزم ترا مقابل باد

نیست حزم ترا برابر خاک

نکشد از هوای تو سر چرخ

نزند با وقار تو بر خاک

هر کجا علم تو ، محقر بحر

هر کجا حلم تو ، مزور خاک

گشته بر فرق اختران فلک

از جناب تو همچو افسر خاک

شده در دست طالبان شرف

در رکاب تو همچو عنبر خاک

از پی جشن نیک خواه ترا

کند از شکل لاله ساغر خاک

از پی قمع بدسگال ترا

کشد از برگ بید خنجر خاک

هست از فرح دولت قدمت

مایهٔ یاسمین و عبهر خاک

هست از بهر عدت کرمت

معدن صدهزار گوهر خاک

ای ز بهر قرار دین رسول

خیلت افگنده زلزله در خاک

گاه بر کوه کرده بالین سنگ

گاه در دشت کرده بستر خاک

از غبار سپاهت اغبر چرخ

وز ضراب حسامت احمر خاک

خشک ناکرده مرکبان تو خوی

کردی از خون طاغیان تر خاک

آن زمان ، لا اله الا الله !

که شد از تیغ تو معصفر خاک

گاه در حمله تو حیران باد

گاه از وقفهٔ تو مضطر خاک

از سنانها و تیغهای یلان

شد چو روی فلک پر اختر خاک

در بر خویشتن کشیده بطبع

بدسگال ترا چو مادر خاک

رزمگه گشته احمر و از خون

موج زن همچو بحر اخضر خاک

چون ندیدش خصایص پسری

کرد پنهانش همچو دختر خاک

ای ز نشر روایح فتحت

گشته چون غالیه معطر خاک

وی ز گنج مدایع سعیت

یافته صدهزار زیور خاک

همپو گردون ز چشمهٔ خورشید

شده ز اقدام تو منور خاک

از حسام چو آتش و آیت

کرده دشمن چو باد بر سر خاک

تویی آنکس ، که از نوال تو یافت

مدد مایهای کوثر خاک

از برای دعا و ذکر تو گشت

جای محراب و جای منبر خاک

تا بود عنصری مصفا آب

تا بود جوهری مکدر خاک

باد از بهر زیور ملکت

جای در آب و معدن زر خاک

همچو اسرار دشمنان ترا

در دل خویش کرده مضمر خاک

از علمهات دیده رتبت چرخ

وز قدمهات برده مفخر خاک