گنجور

 
وحیدالزمان قزوینی

خیّاط پسر بگو چه ها کرد

پیراهن صبر من قبا کرد

چون، کز رگ من، ز تاب غم ها

گردیده گره گره سرا پا

صد چاک ز ناله شد دل من

چون موم ز رشته از کشیدن

از حسرت آن نگار گستاخ

انگشتانه ست دل ز سوراخ

در راه وصال او که دور است

رقصیدن سالکان ضرور است

این راه بریده پای مرتاض

از دست به هم زدن چو مقراض

رگ ها ز تنم ز ضعف هستی

ظاهر شده چون قبای شستی

دانم ز دلم که ریش گشته

از سینه خیال او گذشته

بر جا، مانده است در دل من

از بخیه نشان پای سوزن