گنجور

 
واعظ قزوینی

ز گلزار «خلیل » خلت آیین

که از وی دیده خلقی است روشن

عجب زیبا گلی دست اجل چید

که از جان هزاران خاست شیون!

نهال نورسی شد کنده زین باغ

که از وی جامه ها شد چاک برتن

دری رفتش ز دامان عطوفت

کزو درها ز چشم آمد بدامن

چه سان دید این مصیبت چشم پاکش؟

که نبود گوش را تاب شنیدن!

از این طاقت گداز آتش الهی

بدل سازش چراغ صبر روشن

خلیل آسا، برو از لطف یارب

بکن این آتش بود الکن

خرد تاریخ آن میخواست گوید

ولی زین غم زبانش جانسوز گلشن

خرد تاریخ آن میخواست گوید

ولی زین غم زبانش بود الکن

که خود گفت آن محیط فضل و دانش

«ز دیده رفته نور دیده من »

بود تا رفتگان را خاک، یارب

نگیرد گرد اندوهیش دامن

بود تا چرخ بر جا، چرخ دانش

بمهر رای او بادا مزین

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
دقیقی

نگه کن آب و یخ در آبگینه

فروزان هر سه همچون شمع روشن

گدازیده یکی دو تا فسرده

بیک لون این سه گوهر بین ملون

ناصرخسرو

غریبی می چه خواهد یارب از من؟

که با من روز و شب بسته است دامن

غریبی دوستی با من گرفته‌است

مرا از دوستی گشته‌است دشمن

ز دشمن رست هر کو جست لیکن

[...]

منوچهری

شبی گیسو فروهشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

بکردار زنی زنگی که هرشب

بزاید کودکی بلغاری آن زن

کنون شویش بمرد و گشت فرتوت

[...]

قطران تبریزی

ز مویش خانه گردد سنبلستان

ز رویش بوستان گردد شبستان

چو مشگین زلف پیش باد دارد

شود زو باغ و بستان سنبلستان

سپاه مهر او بر من بتازد

[...]

مشاهدهٔ ۱۴ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه