گنجور

 
واعظ قزوینی

رفت نور دیده ام «عبدالحسین »

تابم از دل برد و، خواب از دیده ام

چون تواند دید خالی جای او

دیده در خون خود غلتیده ام

موی آتش دیده را ماند تنم

بسکه از دردش بخود پیچیده ام

گفت: یاری چیست از محزون ترا

کاین چنین آشفته ات کم دیده ام؟!

در جوابش گفتم و، تاریخ شد:

«رفته نور دیده ام، از دیده ام »!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

من بچشم خویشتن این دیده ام

شک ندارم کز کسی نشنیده ام

جهان ملک خاتون

تا خیال آن بت بگزیده ام

بست نقشی در سواد دیده ام

از خیالش نیستم خالی دمی

گر بداند نور هر دو دیده ام

عمر بگذشت و من از روی وفا

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
شاه نعمت‌الله ولی

تا گلی از گلستانش چیده ام

بر لب غنچه بسی خندیده ام

ماه در چشمم نمی آید تمام

کافتاب حسن او را دیده ام

هر کجا جام مئی آمد به دست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه