گنجور

 
واعظ قزوینی

با من همیشه درد تو دارد عنایتی

صد شکر کز غم تو، ندارم شکایتی

افتاده‌اند، از ره افتادگی به دور

یا رب به خویش‌گمشدگان را هدایتی

از مال و جاه، هست سخن پایدارتر

از ملک جم چه مانده به غیر از حکایتی؟!

شوق جمال دوست مرا در دل حزین

چون نعمت بهشت ندارد نهایتی

ما را ز طرّه تو پریشان‌تر است حال

داریم از نگاه تو چشم رعایتی

دزدیده می‌توان ز رخش دیدنی ربود

ترسم شکست رنگ نماید سعایتی

هستیم خسته، مرهم لطفی، ترحمی

گشتیم سرمه، گوشه چشم عنایتی

با خویش، ما حساب به وصل تو می‌کنیم

پیش تو بگذرد اگر از ما حکایتی

انجام هست شکوه ما را ز هجر تو

دارد شب فراق تو هم گر نهایتی

عمرم کجا به شکر همین می‌کند وفا

کز من کسی نداشته هرگز شکایتی

شد پای سوده صندل درد سر وطن

خوش‌تر ندیده‌ام ز غریبی ولایتی

هرجا که یار ماست، بود آن دیار ما

واعظ چرا کنیم ز غربت شکایتی؟!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی

نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی

پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی

هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی

[...]

ادیب صابر

ای در کف تو جایگه هر کفایتی

در زیر شکر و منت تو هر ولایتی

هر ساعتی ز اختر سعدت معونتی

هر لحظه‌ای ز شاه جهانت عنایتی

بر هر زبان ز وصف کمال تو سورتی

[...]

عطار

ای آفتاب از ورق رویت آیتی

در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی

هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال

سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی

بر نیت خطت که دلم جای وقف دید

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی

وی از سپاه رای تو خورشید رایتی

کرده زبان سوسن آزاد هر نفس

در باب لطف از دم خلقت روایتی

درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد

[...]

سعدی

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی

حق را به روزگار تو با ما عنایتی

گفتم نهایتی بود این درد عشق را

هر بامداد می‌کند از نو بدایتی

معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه