گنجور

 
واعظ قزوینی

دل که باشد نشیمن غم یار

غم دنیا در آن نیابد بار

سرکه از عشق سربلندی یافت

نرود زیر بار منت دستار

درد، کهسار کشور عشق است

دل ز غیرت پلنگ آن کهسار

نکنی روترش، ز تلخی غم

ز آنکه غم شربتست و، دل بیمار

دل آگاه نیست بی تب عشق

شمع سوزد ز دیده بیدار

در ره او ز پا نمی افتی

اگر افتد ترا بسر این کار

پای افگنده یی چه بر سر پا؟

کار افتاده است، بر سر کار!

زهد خشکی بجای مانده ز تو

برده آب رخت ز بس کردار

بدل آب رو کنون واعظ

عرق خجلتست و گریه زار

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

بر رُخَش زلف عاشق است چو من

لاجرم همچو منش نیست قرار

من و زلفین او نگونساریم

او چرا بر گل است و من بر خار؟

همچو چشمم توانگر است لبم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
دقیقی

زان مرکّب که کالبد از نور

لیکن او را روان و جان ازنار

زان ستاره که مغربش دهنست

مشرق او را همیشه بر رخسار

عنصری

بارگی خواست شاد بهر شکار

بر نشست و بشد بدیدن شار

فرخی سیستانی

ای دل نا شکیب مژده بیار

کامد آن شمسه بتان تتار

آمد آن سرو جلوه کرده به ناز

آمد آن گلبن خمیده ز بار

آمد آن بلبل چمیده به باغ

[...]

منوچهری

هست ایام عید و فصل بهار

جشن جمشید و گردش گلزار

ای نگار بدیع وقت صبوح

زود برخیز و راح روح بیار

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه