دل که باشد نشیمن غم یار
غم دنیا در آن نیابد بار
سرکه از عشق سربلندی یافت
نرود زیر بار منت دستار
درد، کهسار کشور عشق است
دل ز غیرت پلنگ آن کهسار
نکنی روترش، ز تلخی غم
ز آنکه غم شربتست و، دل بیمار
دل آگاه نیست بی تب عشق
شمع سوزد ز دیده بیدار
در ره او ز پا نمی افتی
اگر افتد ترا بسر این کار
پای افگنده یی چه بر سر پا؟
کار افتاده است، بر سر کار!
زهد خشکی بجای مانده ز تو
برده آب رخت ز بس کردار
بدل آب رو کنون واعظ
عرق خجلتست و گریه زار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر نشاندهندهٔ عمق عشق و تأثیر آن بر دل انسان است. در آن گفته شده که دل، جایگاه غم یار است و غم دنیا در آن جایی ندارد. عشق موجب سربلندی میشود و انسان را از بار منت دیگران رها میسازد. همچنین، بیانگر این است که درد و غم دل، به نوعی خاص از عشق مرتبط هستند و غم میتواند شربتی برای دل بیمار باشد. شاعر به زهد و عملکردهای خشک اجتماعی اشاره میکند و به جای آن، به عشق و احساسات انسانی اهمیت میدهد. در نهایت، او از واعظ میخواهد که به جای خشکی، به احوالات دل و عشق بپردازد.
هوش مصنوعی: اگر دل جایگاه غم یار باشد، وضعیت غم دنیا در آن جا دیگر جایی نخواهد داشت و نمیتواند در آنجا سنگینی کند.
هوش مصنوعی: سرکه به خاطر عشق و محبت به جایگاه والایی دست پیدا کرده و دیگر زیر بار زحمت و سختی نمیرود.
هوش مصنوعی: درد و رنج، کوهستانی است در سرزمین عشق، و دل به مانند پلنگی با غیرت، از آن کوهستان محافظت میکند.
هوش مصنوعی: اگر تو به تلخی غم توجه نکنی، به این خاطر که غم مانند شربتی است برای دل بیمار.
هوش مصنوعی: دل نمیتواند بدون آگاهی از عشق تاب بیاورد؛ همچون شمعی که از چشمی بیدار میسوزد.
هوش مصنوعی: اگر در مسیر او قدم برداری، هرگز از پا نمیافتی؛ اما اگر به این کار متکی باشی، ممکن است به زمین بیفتی.
هوش مصنوعی: کسی که پایش را بلند کرده است، چه بر سر پای خود میگذارد؟ کار او به پایان رسیده و دیگر بر سر کار نیست!
هوش مصنوعی: خشکاندیشی و زهد سطحی تو باعث شده که زیبایی و جذابیت از تو دور شود، چرا که اعمال ناپسند و رفتارهای نادرست تو طراوت و شادابیات را از بین برده است.
هوش مصنوعی: واعظ حالا دچار خجالت و ناراحتی شده و اشک میریزد؛ او در تلاش است تا روح پاک و تازهای را نشان دهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بر رُخَش زلف عاشق است چو من
لاجرم همچو منش نیست قرار
من و زلفین او نگونساریم
او چرا بر گل است و من بر خار؟
همچو چشمم توانگر است لبم
[...]
زان مرکّب که کالبد از نور
لیکن او را روان و جان ازنار
زان ستاره که مغربش دهنست
مشرق او را همیشه بر رخسار
بارگی خواست شاد بهر شکار
بر نشست و بشد بدیدن شار
ای دل نا شکیب مژده بیار
کامد آن شمسه بتان تتار
آمد آن سرو جلوه کرده به ناز
آمد آن گلبن خمیده ز بار
آمد آن بلبل چمیده به باغ
[...]
هست ایام عید و فصل بهار
جشن جمشید و گردش گلزار
ای نگار بدیع وقت صبوح
زود برخیز و راح روح بیار
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.