گنجور

 
واعظ قزوینی

نوبهار آمد، خردگو فکر زنجیرم کند

حیف چندان نیست کز دیوانگی سیرم کند؟!

آن سیه رویم که بحر رحمت او هر نفس

بخشش صرف جهانی، صرف تقصیرم کند

نا زیاد عالم طفلی کند حسرت کشم

روزگار از موی سر زآن کاسه پر شیرم کند

نور اقبالی که من در جبهه دیدم ترک را

پشت پایی دور نبود گر جهانگیرم کند

زان خرابم من که معمار جهان بهر شگون

دایم از آب و گل سیلاب، تعمیرم کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کند

آفتاب بی نیازم تا که تسخیرم کند؟

تا دغل از دوستداران دیده ام رنجیده ام

پاکبازم، بد حریفی زود دلگیرم کند

آبروی سعی را گوهر کند ویرانه ام

[...]

فیاض لاهیجی

عقل گو کمتر نظر بر حسن تدبیرم کند

من از آن ویران‌ترم کاندیشه تعمیرم کند

من که از موج نفس بال و پری دارم به دام

شرم بادم گر فریب دیو تسخیرم کند

من که عمری تشنة لب تشنه مردان بوده‌ام

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه