گنجور

 
واعظ قزوینی

این حریفان که گهی زاهد و گه اوباشند

از پی وسعت روزی، نخود هرآشند

رفته دندان و، پی نقش و نگارند هنوز

گویی این طفل مزاجان صدف نقاشند

جمله بینا به عیوب هم و، کور از هنرند

همه در شام سیه رویی خود خفاشند

عیب هم را همه چشمند و زبان، چون مقراض

روز و شب همدم یکدیگر و، در پرخاشند

سینه ها، ز آتش کینها شده فانوس خیال

رازها زان همه در پرده دلها فاشند

نه همین کلک تو واعظ گهرافشان شده است

راست گویان همه با دیده گوهر پاشند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

تن‌پرستان‌که به این آب و نمک عیاشند

بی‌تکلف همه بالیدن نان و آشند

سر و گردن همه در دور شکم رفته فرو

پر و خالی و سبک‌مغزتر از خشخاشند

ربط جمعیتشان وقف تغافل ز هم است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه