گنجور

 
ترکی شیرازی

به سر هر که سودای حیدر ندارد

نشانی ز دین پیمبر ندارد

ننوشد کس ار باده‌ی عشق حیدر

به محشر نصیبی زکوثر ندارد

مسلمان نباشد کسی کو به گیتی

به دل مهر آن پاک گوهر ندارد

چو بیرون نهد پا از این دار فانی

دگر خوفی از روز محشر ندارد

علی باشد آن کس که در روز هیجا

به مردانگی کفو و همسر ندارد

خرد بهر اثبات کراری او

دلیلی به از فتح خیبر ندارد

محب علی گر برندش رگ و پی

ز حب علی باز دل برندارد

شها! ای که در بندگی بعد احمد

خدا بنده ای از تو بهتر ندارد

جلال و جوان مردی قنبرت را

نجاشی و خاقان و قیصر ندارد

تو را در جهان بعد احمد

کسی هم چو سلمان و بوذر ندارد

به خواب ار عدو ذوالفقار تو بیند

ز بیم تو از خواب، سر بر ندارد

خبر داری آیا ز حال حسین ات

که در کربلا یار و یاور ندارد

به کرب و بلا آی و بنگر حسینت

که بر تن سر و، سر به پیکر ندارد

بیابان پر از لشگر شام و کوفه

حسینت علمدار و لشگر ندارد

حسینی که بد بسترش دامن تو

به جز خاک ره فرش و بستر ندارد

شهی کز شهان تاج و افسر گرفتی

به تن سر، به سر تاج و افسر ندارد

به پیکر حسینت به گل فرش مقتل

به جز زخم شمشیر و خنجر ندارد

فراوان بود بر تنش زخم و بر دل

به جز داغ عباس و اکبر ندارد

دم جان سپردن حسینت به بالین

کسی غیر شمر ستمگر ندارد

دمی دیده بگشای ای غیرت اله!

ببین زینبت یار و یاور ندارد

سوی شام زینب رود بر اسیری

به دل جز خیال برادر ندارد

زند شمر سیلی به روی سکینه

به دل رحم آن شوم کافر ندارد

شها! در عزای حسین تو «ترکی»

شب و روز جز دیدهٔ تر ندارد

به محشر امید از تو دارد شفاعت

که غیر از تو مولای دیگر ندارد

عزادار و مرثیه گوی حسینت

تنش تاب سوزنده اخگر ندارد