گنجور

 
طالب آملی

یک چشم را بروز وداع تو تر کنم

چشمی دگر ذخیرهٔ روز دگر کنم

آمیزش خیال تو در بیخودی خوش است

آن فرصتم مباد که خود را خبر کنم

دیوانه‌ام ز گریه نیایم بزجر باز

هر چند منع بیش کنی بیشتر کنم

مرغ نسیم را پروبالست بس ضعیف

رفتم که نامهٔ گله را مختصر کنم

مختارم ار کنند بصفهای کاینات

جا در میان ماتمی و نوحه‌گر کنم

کوثر شدم، اثر ننمودم بهیچ دل

نشتر شوم مگر که بدلها اثر کنم

من زآتش ترانه جگر میکنم کباب

بیدرد نیستم که کباب از جگر کنم

چون پنبهٔ که جذب‌کند آتش از بلور

گردد بلند دود بهر جا نظر کنم

کو یاوری که بکسلم این بندرا زپای

وین‌شیشه خانه را همه زیرو زبر کنم

فرهاد را به‌تیشه سبق میدهم کجاست

کوه غمی که دست باو در کمر کنم

لختی عنان بدار که درپای تو سنت

کوناه گریهٔ چو نماز سفر کنم

« طالب » تمام حافظه گشتم بحکم شوق

شاید که آن شکفته غزل را ز بر کنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
سنایی

روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم

گستاخ‌وار بر سر کویش گذر کنم

لبیک عاشقی بزنم در میان کوه

وز حال خویش عالمیان را خبر کنم

جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم

[...]

ظهیر فاریابی

تاذکر همتت به جهان در سمر کنم

گوش فلک ز مدحت تو پر گهر کنم

امیرخسرو دهلوی

نی پای آن که از سر کویت سفر کنم

نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم

چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش

ممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم

ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشم

[...]

جلال عضد

روزی کزین سراچه سفلی گذر کنم

وانگه به سوی عالم علوی سفر کنم

کرّوبیان عرش و مقیمان قدس را

از درد خویش و حسن تو یک یک خبر کنم

از گریه فرش را همه در موج خون کشم

[...]

جهان ملک خاتون

گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم

دزدیده در جمال رخ او نظر کنم

دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست

او را ز حال زار دل خود خبر کنم

باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه