یک چشم را بروز وداع تو تر کنم
چشمی دگر ذخیرهٔ روز دگر کنم
آمیزش خیال تو در بیخودی خوش است
آن فرصتم مباد که خود را خبر کنم
دیوانهام ز گریه نیایم بزجر باز
هر چند منع بیش کنی بیشتر کنم
مرغ نسیم را پروبالست بس ضعیف
رفتم که نامهٔ گله را مختصر کنم
مختارم ار کنند بصفهای کاینات
جا در میان ماتمی و نوحهگر کنم
کوثر شدم، اثر ننمودم بهیچ دل
نشتر شوم مگر که بدلها اثر کنم
من زآتش ترانه جگر میکنم کباب
بیدرد نیستم که کباب از جگر کنم
چون پنبهٔ که جذبکند آتش از بلور
گردد بلند دود بهر جا نظر کنم
کو یاوری که بکسلم این بندرا زپای
وینشیشه خانه را همه زیرو زبر کنم
فرهاد را بهتیشه سبق میدهم کجاست
کوه غمی که دست باو در کمر کنم
لختی عنان بدار که درپای تو سنت
کوناه گریهٔ چو نماز سفر کنم
« طالب » تمام حافظه گشتم بحکم شوق
شاید که آن شکفته غزل را ز بر کنم