گنجور

 
طالب آملی

شد آسان طی ره دشوار کشمیر

باقبال شهنشاه جهانگیر

قدم بر تیغ کوهی گشت گستاخ

که بر وی نگذرد پوینده نخجیر

رهی کردیم طی کز پیچ و تابش

بدندان لب گزد مار شکن گیر

عنان دادیم بر هنجار کوهی

که بود آن کوه بالا آسمان زیر

بزیر پا در آوردیم راهی

که دروی آسمان گشتی زمین‌گیر

رهی کز وصف بالائی و پستیش

اساس نطق می‌گردد زبر زیر

رهی نخجیر لیک از پای لغزی

نگشتی بند بروی ناخن شیر

رهی باریکتر از تیر مژگان

بر او چسبیده رهرو چون پر تیر

سبک رفتیم بر کوهی که گردد

صبا در نیم راه او نفس گیر

ز تنگیها گذر کردیم دشوار

چو شست مرد تیرافکن ز زهگیر

بود باریک راه تیره این راه

بسی باریکتر بود از ره تیر

صبا بر گالش نعل تکاور

بچسبیدی چو پای موز بر قیر

گذر کردیم بر باریک راهی

که دروی خیره گشتی چشم نخجیر

ره از بیراهه ظاهر گردد آنگاه

که مالد خضر بر نقش قدم سیر

مخوان عمر سفر کوتاه کین حرف

بروی صدق دارد خال تذویر

ندارد این حدیث ارموی درماست

ندارد این سخن گر آب در شیر

چرا چون عمر اژدرها درازست

که کوته باد عمر راه کشمیر

رهی جانسوزتر از برق خنجر

رهی باریکتر از نوک شمشیر

رهی چون خار محنت دامن آویز

رهی چون خون مظلومان عنان گیر

درنگ افتادی از بس رهروان را

بقطع آن رهی چون پشت شمشیر

بهر منزل غلط کردم بهر گام

هزاران طفل نابالغ شدی پیر

زمحنت گرچه پر خارست راهش

ولی در سرو و گل هم نیست تقصیر

یکی باغیست ایزد ساز کوهی

که معمار بهارش کرده تعمیر

ظهور میوه و گل با شکوفه

بیک موسم دراو چون باغ تصویر

بهر سو بید مجنونی نشسته

بیا پیچده آبی همچو زنجیر

درختان بلند سبز شاخش

کمان قامت افلاک را تیر

ز یکسو قمریان در نالهٔ زار

زیکسو بلبلان در نغمهٔ زیر

زمین ز انواع گلها تازه و تر

هزار الوان مرغان خوان بتدبیر

دمیده سبزه تر بر لب جوی

چو گرد سیم جدول خط تحریر

هوای دلگشای کوهسارش

گره نگذاشته در شاخ نخجیر

بصحن بیشهٔ آن راه دلکش

که از سیرش نمیگردد نظر سیر

زبس داغ شقایق کرده مجروح

چکد خون حلال از ناخن شیر

صبا نشنیده فصل مهرگان نیز

ز رنگ لالهٔ او بوی تغییر

هوا گر، دایگی ورزد در آن باغ

توان پرورد طفل از شیر انجیر

زبس بر سبزه‌ها گردیده گستاخ

لباس خضر در بر کرده نخجیر

زفیض آن هوای تر عجب نیست

که شیر آرد به پستان دایهٔ پیر

ندارد آگهی گویا که در شرع

تیمم نیست بر اجزای اکسیر

زمین پست دامان نیاز است

کف احسان تو آب سرازیر

نیابد گرد شبدیز تو هرچند

صبا شبگیر پیوندد بشبگیر

قضا هر خواب خوش کاندر عدم دید

وجودت جمله را بنمود تعبیر

مکو تیغت ز جوهر پرنگار است

که در طوفان خشم شعله تأثیر

ز جودش قلزم هواج دستش

کف آوردست بر لب آب شمشیر

بزور بازوی لطف تو گردد

کمند عنکبوتان اژدها گیر

جهاندارا، اگر مسکین دو روزی

جدا ماند از رکابت عذر بپذیر

بسعی از من نشد کوتاهی لیک

ندارد سعی قدری پیش تقدیر

وگرنه با چنین شوق دلاویز

من و اندیشهٔ اهمال و تأخیر

ز حرمان گرچه جانم در گداز است

بدین خوش میکنم دل را بتدویر

که گر در بندگی تقصیر دارم

ندارم در ثنا و مدح تقصیر

ز بس در طاعت انشاء مدحت

بود در مذهب من کفر تأخیر

قلم را سر چو مار گرزه کوبم

زمانی گر بیاساید ز تحریر

همین شفلم بود کاویزم از جان

دعایت با ثنا چون شکر و شیر

ثناهای شهنشه می‌رسانم

باصلاح وزیر نیک تدبیر

کنون عمر آنقدر خواهم ز ایام

کنون مهر آنقدر خواهم ز تقدیر

که یکبار دگر ز آن خاک درگاه

بپلک دیده کردم توتیا گیر

طریق مدح (طالب) طی نمودی

کنون راه دعا طی کن بشبگیر

مدام از لاله و گل تا بود نام

بگلزار بهشت و باغ کشمیر

گل اقبال شاهنشه چنان باد

که رنگش در نیابد بوی تعبیر

بهرجا صید مقصودیست در دهر

کمند پادشه را باد تخجیر

گل کشمیر و نوروز دل افروز

مبارک باد بر (شاه جهانگیر)

ز شادابی بروید پنجهٔ سرو

بخاکش گر بکاری ناخن شیر

ز برف کوهسارش صبحدم را

افق در کوزه اندازد تباشیر

ز خاکش سوسن سیراب روید

اگر دهقان بکارد بونهٔ سیر

بصحن بیشه از بوی بهارش

نشاید عطسه را بستن بزنجیر

تو گوئی حقه‌های ناف آهو

نسیمش کرده از هر سو سرازیر

بهار فیض بخش او بر آرد

پری از بیضهٔ مرغان تصویر

ز شهباز دعا ایمن نشینند

بهر شاخ گیاهش مرغ تأثیر

نه در وی بلبل از افغان شدی مست

نه کبک از خندهٔ مستانه دلگیر

بود با فیض آب خوشگوارش

شکر را ننگ از آمیزش شیر

ریاحین بر زمین پر نگارش

چو بر دیبای رنگارنگ تصویر

زبان از وصف این باغ خدائی

بسی کوته‌ترست از کلک تحریر

چسان از شرح او اندازه‌گیرم

که بیرونست از سرحد تقریر

ولی گر فی‌المثل باغ بهشت است

جدا از موکب (شاه جهانگیر)

گلش بند است برمن سنبلش دام

نسیم او و کمند و آب زنجیر

جدا ز آن خاک ره بی آ برویم

چو آن مس‌کو جدا ماند ز اکسیر

ز بس بگریستم دور از رکابش

زمین تشنه را کردم ز خون سیر

چسان تسکین دهم سوز دل از آه

نشاید کشت آتش را بشمشیر

من آنکه دوری از بزم جهاندار

پس آنکه زندگی تقصیر تقصیر

اجل را دور از آن سرمایهٔ رفع

وفای عهد با من دیر شد دیر

گلی در خواب دیدم دوش گفتم

که تعبیرش چه باشد گفت تقدیر

بطالع نازکن کین خواب خوش را

زمین بوس شهنشاه است تعبیر

جهانداری که در کشور ستانی

نخستین ملک دلها کرده تسخیر

عقاب حکم او دادش پر و بال

وگرنه بود بی‌پر تیر تقدیر

ستم را دست شد در آستین تنگ

چو نوشروان عدلش بست زنجیر

بدور دست فیاضش توان کرد

شکار ماهی اندر آب شمشیر

چو ابر دست او گوهر فشاند

شود مشتی عرق دریا ز تشویر

بعهد دولتش دست دعا را

ارادتهاست با دامان تأثیر

ز بس منع گرفتن در زمانش

معطل ماند انگشت قلم‌گیر

چو بستن گوشهٔ دارد ز بیداد

نه بندد مایه بی‌فرمان او شیر

گشایش دوست دست گنج‌ریزش

ز نقش‌بند انگشت است دلگیر

گل اقبال او آندم که بشکفت

جوانی تازه شد بر عالم پیر

جبینش مصحف اقبال و بروی

ز خط سرنوشت اوست تفسیر

مزن در بحر دستش پنجهٔ ابر

نگیرد کس کف از دریا بکفگیر

زهی روشن دلی کآئینه صبح

نسنجد با ضمیرت لاف تنویر

توآن نیک‌اختری کز روی تختت

اگر برقیر عکس افتد شود شیر

سپر گر پیش تیغت نفکند چرخ

شود هر تار بر پیراهنش تیر

هرآن بستان که بر سروت ننازد

نهالش سرکشد اما سر از زیر

بگوش عرش در هنجار ناید

صدای تیغ او آواز تکبیر

سحابت را بمنبع در فشانی

نصیحتهای دریائیست درگیر

نمک سودند و شکر صاف کردند

وز آن اجزا وجودت یافت تخمیر

کنون گرز آن دو جزو اندازه‌گیرند

همانا در نمک یابند توفیر

هم از امنیت عهد تو گنجشک

بشاخ مار کرده آشیان‌گیر

بدریا بار حفظت کشتی تن

سلامت بگذرد از آب شمشیر

اگر مسند نشین چرخ هفتم

نماید در زمین بوس تو تأخیر

سپهر دال شکلش میم تمجید

بدل سازد همی با کاف تصغیر

رخ از خاک درت گردون دهد آب

کف مه نیز سازد چهر تنویر

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی