حسن آن دلربای خرگاهی
کرده تسخیر ماه تا ماهی
عارضش محضر نکوئی را
داده زیبا خط یدالهی
خال سبزش بچاهسار ذقن
کرده جا چون کبوتر چاهی
ساغر آسا کشیده خط لبش
ماه نو را بدام چون ماهی
دلربا نرگس جنون افزاش
کرده جا در تن خرد گاهی
غمزه غافل شکار در نگهش
چون بگردون قضای ناگاهی
جور ظاهر بمصلحت سوزی
لطف پنهان بمعذرت خواهی
نگهش راه آشتی سپرد
گر نماید کرشمه همراهی
دایمی جور خویش را شوید
از ورق آب لطف کهگاهی
پیش چشمان شیر هیبت او
فتنه قایل بعجز روباهی
همه صرف نوازش احباب
نرگسش را نگاه اکراهی
دل و چشمم زروی او خجلند
این زبی اشکی آن زبی آهی
کرده از باد دامنش در رقص
دود مجمر سماع خرگاهی
دامن افشاند بر تصرف دست
زلف آن ماه چون دم ماهی
روی او برگ لاله را گوید
کز چه رنجست گونهات کاهی
داد از آن زلف عنبرین که زند
بر شب قدر طعن کوتاهی
با چنین زلف میتواند بود
خاکروب در شهنشاهی
شاه خیبر گشا که پنجهٔ اوست
مظهر قدرت یداللهی
آنکه ارشاد او برد بکنار
عقل را از محیط گمراهی
بختها را بدل کند عونش
ضعف پیری بزور برناهی
جرم پوش است هرقدر کوشی
کام بخش است هرقدر خواهی
دامن همتش نیالودست
بتمنای مالی و جاهی
سایلان درش فرو نارند
سر همت بافسر شاهی
ساکنان دیار حزمش را
گریه طوعی و خنده اکراهی
بحر لبیک را بجوش آرد
لبش از یارب سحرگاهی
عنکبوت دیار همت او
ندهد تن به ننگ جولاهی
گل روی ریاضتش را رنگ
از برون لعل وز درون کاهی
بر حریر تنش نشان حصیر
رشک فرمای نقش دیباهی
صف اعداش بینصیب از اصل
چون مقالات کذب افواهی
همتش چون درم نثار کند
مه شود پر پشیزه چون ماهی
بی پیام نسیم روضهٔ او
که بود مایهٔ دل آگاهی
از دیار سحر بکشور صبح
نشود قاصد صبا راهی
از اثر اوفتاده بود مرا
گریه و نالهٔ سحرگاهی
مرقدش تا نکرد جلوه، نکرد
اشک من اشکی، آه من، آهی
ای خدیوی که ترک صبح تراست
یکی از بندگان درگاهی
اسداللهی و صلابت تو
کرد رنگ ستیزه را کاهی
شیر گردون چو صولت بیند
شرمش آید ز لاف روباهی
دل برون ننهد از طریق تو گام
که نیابد ز خضر گمراهی
تو مصیبی در اجتهاد امور
دیگران جمله مخطی و ساهی
هرچه جز وصف تو همه هذیان
هرچه جز مدح تو همه واهی
بیشتر گردد و بدل شکند
حاسدت را خیال بدخواهی
صرفهٔ جان بوادی شوقت
رسم نادانی است و بیراهی
به هوس در ره غلامی تو
سر نبازد کسی زهی داهی
یاوصی النبی بدرگه خویش
برسان گرد این رخ کاهی
خضر شوق توأم دلیل بس است
گو مزن بخت فال همراهی
«طالب» از راه اختصار درآی
که بود زیب قصه کوتاهی
تا زبان یابد از غذای سخن
لذت شامی و سحرگاهی
همه از شکر و از ثنای تو باد
نطق را قوت سالی و ماهی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن که نشک آفرید و سرو سهی
وان که بید آفرید و نار و بهی
سرخ سر خود چرا رود به رهی
که شود زو پدید سر سیهی
تا طلاق وجود خود ندهی
پای در عالم قدم ننهی
ار چه شد حالِ من بدین تبهی
نقدهای امیدِ من ندهی
کوش تا وام جمله باز دهی
تا تو مانی و یک ستور تهی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.