گنجور

 
طالب آملی

ای مرغ صدزبان ز چه خاموش چون منی

گویا تو هم یکی ز غریبان گلشنی

ای تن ز پا فتادی بازآ ز سرکشی

وی بخت پیر گشتی، بگذار توسنی

جان هم ز تست یکدمش آسوده دار هان

ای آنکه روز و شب پی آسایش تنی

ازما کناره جوی چو عشق از هوس که ما

آلوده دامنیم و تو پاکیزه دامنی

من چون چراغ بیوه، زنزدیک تیره‌ام

تو چون ستارهٔ سحر، از دور روشنی

بیم فسردنم ز تو ای روزگار نیست

من آتش بسنگ و تو آب در آهنی

یک لحظه بی خیال ترشح نئی بگوی

چشم منی تو یا مژهٔ ابر بهمنی

هان ای تن گداخته چاک دلم ز تو

دارد امید بخیهٔ که برشکل سوزنی

در فتنه خانهٔ فلکم زاده روزگار

زان گام تیز را نشتابم بمأمنی

بینم سرای هستی و گویم بزیر لب

کای کام اژدها تو چه زیبا نشیمنی

ما دوستیم هدیهٔ ما اضطراب کن

آسودگی فرست بآنها که دشمنی

هرگز بلذت تو کبابی نخورده‌ایم

دل نیستی تو سینهٔ مرغ مسمنی

انگشت ذوق بر نمک اضطراب زن

تا بیخودانه بیعت آرام بشکنی

تا نشنوی فغان کسی هرگز ای سپهر

خوابیده گوش تر ز ستور لگدزنی

ای عنبرین دخان که نگنجی بکلخنم

دود دلی تو یا مژهٔ چشم روشنی

آخر بشعله میکنی ایدل نسب درست

شرمی بدار گرد فسردن چه می‌تنی

علویست مثل آتش و سفلیست مثل خاک

تو خاک نیستی بچه علت فروتنی

باتیره‌گی بساز که این جان بی‌فروغ

شمعیست کشتنی و چراغیست مردنی

امروز «طالب» از چه زبون گشتهٔ زحرص

چون عنکبوت گرد تمنا چه می‌تنی

فارغ نه‌ای ز زادن اطفال ننگ و عار

تاحرص شوهر است تو او را همی زنی

چون سر در آوری بمیان مجردان

یکتن چو منت دو جهان را تو گردنی

چون دانه فرد باش مده تن بجمع مال

انگار خوشه چین دوجهان و تو خرمنی

بی نور شرع شمع ریاضت دلیل نیست

حاصل چه هیچ زین همه جانی که میکنی

منقار تیز کرده پی چیدن تو مرگ

آری اجل کبوتر و او را تو ارزنی

بر عاقلی مناز که بس گول و غافلی

در زیرکی ملاف که بسیار کودنی

زالی نئی بمعرکه اما بزور حرص

آمادهٔ مصاف هزاران تهمتنی

چون کافرت بکعبهٔ اسلام نیست جای

تا آرزوی تست تو او را برهمنی

زخم قبول عشق درد پوست بر بدن

داند همی زیاد تو در فکر جوشنی

طوفان حادثات شود خیزی ارز جای

بنشین که برتنور حوادث نهنبنی

غول از تو میگریزد و ابلیس می‌رمد

کین هردو را بوادی تلبیس رهزنی

ای تیز دست نادره حکاک روزگار

از بس وقوف در خور سیاره کندنی

روی خیال او نخراشی بهوش باش

دل پارهٔ منست عقیقی که میکنی

نشگفت در فضای تو یکدل بهیچ باب

ای زیر آسمان تو چه دلگیر مسکنی

دل سوزد از حرارت غم در برت چو شمع

از باد عمر گر نکنی باد بیزنی

در گوهر تو شادی و غم هردو مدغمست

در انتعاش نغمه و در حزن شیونی

زاغی برنگ اصلی و از گونه گون هوس

هانا که شاهبال تذرو ملونی

خاکت بفرق اینهمه لاف و گزاف چیست

بک قطره پلید منی واین همه منی

در نطع شیر جلوه نمائی و زیر پوست

از دام جسته رو به پر حیله و فنی

هر جا پر ملایکه سوزند آتشی

هر جا چراغ فسق فروزند روغنی

ظرف دهان خویش پر از خاک تیره ساز

کز بهر سرمه سائی ادبار هاونی

از تو چراغ گلشنیان پرفروغ نیست

در گلشنی و هیمه صفت باب گلخنی

در دوزخ نفاق مربع نشین مباش

کز خیل ساکنان بهشت مثمنی

در غیر حق هزار زبانی چو عندلیب

اما چو حرف او بمیان آید الکنی

خود را ببوی ناقص و رنگ سیاه فام

عنبر منه لقب که بتحقیق لادنی

گولان و ابلهان همه نقش مراد خویش

بر آب میزنند و تو بر باد میزنی

سرگشتگی نصیب تو زان شد که از غرور

کشتی نشین باد چو سنگ فلاخنی

هر چند میکنم نظر اندر شعار تو

نه کافری نه گبر نه ترسا نه ارمنی

نی نی غلط سرود لبم این نوای تلخ

شیرین کنم زبان که نه تلخست گفتنی

حاشا که بر تو طعن تعلق روا بود

کازاده تر ز طایفهٔ سرو و سوسنی

درداکه مالکی بمیان نیست ورنه فاش

تو یوسف مقید در چاه بیژنی

«طالب» بدهر نیست شناسای گوهرت

زان چون خزف فتاده بهر کوی و برزنی

جوهرشناس داند و من کاندرین بساط

با گوهر سخن تو چه فیاض معدنی

باداچراغ خاطرت انجم فشان که هست

این شمع بزم را بوجود تو روشنی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
فرخی سیستانی

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی

درشرط ما نبود که با من تو این کنی

دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا

آگه نبوده‌ام که همی دانه افکنی

پنداشتم همی که دل از دوستی دهی

[...]

سنایی

ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی

در سر منی مکن که به ترکیب چون منی

آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک

او را کجا رسد سخن مایی و منی

از آهن مذهب معمور کرده باش

[...]

نصرالله منشی

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی

در شرط تو نبود که با من تواین کنی

جمال‌الدین عبدالرزاق

از مرگ تو نشست بهر گوشه ماتمی

وزسوگ تو بخاست زهر کلبه شیونی

زین سهمگین مصیبت وزین سهمناک مرگ

آتش فتاد دردل هر سنگ و آهنی

مولانا

ای آسمان که بر سر ما چرخ می‌زنی

در عشق آفتاب تو همخرقه منی

والله که عاشقی و بگویم نشان عشق

بیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی

از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه