باز مصر چمن آبادانست
نعمت خوان بهار الوانست
ورق گل طبق لعل بر آن
دل مرغان چمن بریانست
باغ نعمتکدهٔ خلد و بهار
میزبانیست که خود مهمانست
بوستان خوان خلیل است بفیض
خندهٔ گل نمک آن خوانست
نو عروسان چمن را گوئی
باز هنگام حنا بندانست
از هجوم گل و انبوه گیاه
خاک فواره صفت جوشانست
وز دل تیره شب تا دم صبح
پوست بر غنچه گل زندانست
در پریخانهٔ رنگین بهار
جوش مرغان عزایم خوانست
گلبن آشفتهٔ تذرویست که بید
بر سرش باشهٔ بال افشانست
بید در زیر پر بحری ابر
چون کبوتر بچگان لرزانست
همچو مستی که بغلطد به شراب
آب بر لاله و گل غلطانست
از ره غیرت گلزار بچشم
خار نزدیکتر از مژگانست
بسکه شد خون گل و لالە سیل
باغ چون عیدگه قربانست
غنچه در زیر پر طوطی شاخ
بیضهٔ بلبل خوش الحانست
گل یکی بچهٔ طاوس کز او
سر بر آورده و بال افشانست
از رطوبات هوا سیلی پتک
بوسهٔ تر برخ سندانست
سرو را جلوهگری رفته ز یاد
بسکه بر سایهٔ خود حیرانست
دامن از پنجهٔ خورشید کشد
سایه از بسکه بخود نازانست
باغ را بلبل گویای فصیح
شاعر قاهر خوش دیوانست
شاخ نسرین بحقیقت فلکیست
که هزارش قمر تابانست
گلشن آتشکدهٔ بیدود است
وگرش دود بود رینحانست
غنچه را از چه رود در رگ و پوست
گرنه باد سحری شیطانست
موضع بوسهٔ شبنم از لطف
بر لب گل اثر دندانست
بزم مستان صبوحی است چمن
ز آن لبالب ز لب خندانست
خاک صندل صفت ارنیست چرا
آب چون مار بر او پیچانست
نیمی از قوس و قزح گشته پدید
چون کمانیست که دو قربانست
سایهٔ ابر بگلشن گوئی
از پی غارت گل دامانست
رگ سنگ از اثر فیض بهار
متحرک چو رگ شریانست
گاه بوسد رخ گل که لب جوی
آب در بزم چمن ترخانست
در رگ تاک به انگیز بهار
باده خونیست که در طغیانست
وقت زائیدن طفل گهر است
موسم دایگی نیسانست
تا ز گوهر شود آبستن شر
صدف آماده تر از پستانست
در حریم چمن آهوی نسیم
همه تن نافهٔ مشک افشانست
غنچه گوئی دهن کبک دریست
که بتکلیف سحر خندانست
باد ابریست ز اطراف چمن
که همه برگ گلش بارانست
ابر گوئی قلم دستور است
که ازو رشحهٔ جان ریزانست
(اعتماد دول) آن گوهر فضل
که نسب راحسبش برهانست
داغ هر سوخته جان را مرهم
دردهر دلشده را درمانست
سر بسر عاطفت و موهبت است
مو بمو مکرمت و احسانست
هست آئینش بهر شیوه که نیست
مرض الموت حسودش آنست
تیغش آن رکن یمانیست کز او
نور در دیدهٔ چار ارکانست
قلمش نایژهٔ داود است
ز آن بتحریر زبور الحانست
با زبان دانی پیر خردش
عقل کل کودک نو دندانست
دم تحریر بنانش چو هلال
گاه پیدا و گهی پنهانست
دفتر دانش او فرهنگی است
که نکاتش لغت مرغانست
با نگارین قلمش نقش تذرو
خط بیزاری سروستانست
چون فلاطون خردش یونانیست
گرچه بحر گهرش (طهرانست)
دفترش خلد و دواتش کوثر
رقمش حور و قلم غلمانست
ازجهان گردن و از وی طوقست
از فلک دست و ازو دامانست
هفت دریای فلک را سیماب
بر سر گوهر او پاشانست
هفت دریا که یکی ز آن بشمار
قلزم است و دگری عمانست
چون یکی قطرهٔ سیماب زمهر
بر سر گوهر او لرزانست
ملکش دان که نه از انسانیست
انس گیر آمده با انسانست
مهر و مه چشم و دلش را عینک
مشرق و مغرب عینک دانست
تیغ رو شسته بعهد قلمش
زینت طاقچهٔ بستانست
رتبه اکسیر بخاک قدمش
نسبت سرمه با صفاهانست
قاصد خصم سوی او جانست
پیک او سوی عدو پیکانست
شد برون از خط رأیش زآنرو
ماه در دایرهٔ نقصانست
شود از خامهٔ او عرصهٔ (هند)
دفتر ساده که (ترکستانست)
با گل باغ نعیم کرمش
لاله داغ جگر نعمانست
ملک یونان بر شهر خردش
نام آباد ده ویرانست
ایکه گنجینهٔ اقبال ترا
عقل صندوق جواهر دانست
وی که آوردن شبهت بوجود
خارج از حوصلهٔ امکانست
ناز برگوهر خود کن که چو او
نه به (بحرین) و نه درعمانست
چشم بد دور وزارت چشمیست
که سر کلک تواش مژگانست
کشتی خوف و خطر طوفانیست
هرکجا حفظ تو کشتیبانست
مدت لطف تو ایام بهار
لحظهٔ قهر تو تابستانست
بد سگال تو ز تاریکی روز
رشک فرمای شب هجرانست
روح اعدای ترا تا اجساد
نسبت مرده بگور ستانست
کوه زیبد کمر آن سایل
کش بجودت بمیان همیانست
هرکجا کلک تو هند است و شکر
هرکجا نطق تو حورستانست
گوهر کمشده را وصل کفت
باز گشت سفر عمانست
صدف از حیرت نطق تولبی است
که ز گوهر بته دندانست
جامه سهل است که بانسبت فضل
بر بدن جامهٔ تو بویانست
نطق تو آن ملک روحانیست
کآب حیوان براو حیوانست
دستجود تو چورخ شوید آب
عرق ناصیهٔ نیسانست
ز آب تیغ تو تنور دل خصم
تابد طوف که طوفانست
حاسد سوخته بالت مرغیست
کآشیانش دهن ثعبانست
از پی نامهٔ اقبال ترا
مژده عمر ابد عنوانست
چون تو گلچین شوی از باغ کمال
بانگ خیزد که مگر تالانست
از تو آید که کنی رحم و دهی
خورش وپوشش تا امکانست
شعله را بینی اگر گرسنهاست
تیغ را بینی اگر عریانست
زخمهای ستم گردون را
حقهٔ لطف تو مرهم دانست
عرصهٔ هفت بیابان سپهر
بانگ رخش تو یکی میدانست
نازم آن ابرش گلفام ترا
که زهر موی گلاب افشانست
دیوزادیست که صد حور بهشت
در سبک روئی او حیرانست
یالودم قطعهٔ از سنبل زار
سینه جزوی زنگارستانست
قلم دست و دوات سم او
طرح بر صفحهٔ میدان آنست
گه نویسد خط بیزاری عمر
هرکه را با تو سر میدانست
زین او چرخ عطارد بمثل
که رکاب تو بر او میزانست
خاک چون داغ سیاهی فکند
از نکش بسکه زمین سوزانست
طرح سنگست چو پا بر جایست
نقش آبست چو در جولانست
داغ ازنعل سم اوست هلال
که فلک را بجبین تابانست
موضع سوخته ماند چوسفید
رو سفیدی مه نو، ز آنست
برق لعلیست زباد تک او
صیقل آینهٔ سوهانست
شرر نعل سم اوست شهاب
مرکب خیل عدو شیطانست
خواهش تشنه بدریا چند است
میل دلها بتو صد چندانست
کامکارا، منم آن بلبل مست
کآستان تو مرا بستانست
هر سر موبتم منقاریست
که سرایندهٔ صد دستانست
شور مدح تو بسردارم ازآن
نمک از زمزمهام ریزانست
در ثنایتو سواد سخنم
ناسخ نسخهٔ صد سحبانست
نفسم شعلهٔ عنبر بیز است
قلمم از در مشک افشافست
منم آن عارف واصل که زمن
خانهٔ معرفت آبادانست
مهر برلب زدهام لیک مرا
بحر دل موج زن از عرفانست
مشکمیبارد از آن آهوی مست
که بنان منش آهو بانست
ساده مردی زدیار ادبم
لیک جنس هنرم الوانست
نیستم زاهل تعلق بحیات
خاک و جان در نظرم یکسانست
آب و نانی نبود در خور من
معنیم آب و عبارت نانست
دلم آزاده تن از برگو نواست
سرم آسوده دل از سامانست
دارم از لطف تو پادز گل (هند)
ورنه کارم چه بهند ستانبست
قدما قلزم نطقند ولی
زآن میان گوهر من تابانست
کذب سوگند( سنائی ) را فاش
آیت ناطقهام برهانست
(انوری) نیز در این تنگ زمین
دانه افشاند ولی فرق آنست
که جو و گندم محصول وی است
حاصل من گهر و مرجانست
لاف بس مهر بلب زن « طالب »
این چه پرداختن هذیانست
بادب گام زن آشفته متاز
بزم صاحب نه سر میدانست
شرم پیش آر که این مجلس انس
پاک ز آلایش بی شریانست
این مقامیست که دروی زادب
عقل کل بیدصفت لرزانست
آنچنان زی که نگویند فلان
کودک بی ادب نادانست
مدح را راه بپایان برسان
گرچه این وادی بی پایانست
بدعا رو که پی یارب تو
خیل خیل ملک آمین خوانست
تا تن آسایی ارواح بدهر
مایهٔ تازگی ابدانست
تازه باد این گلبستان وجود
که جهان جمله تن و او جانست
بادش از حق مدد مایهٔ عمر
تا امید کرم ازیز دانست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر عروسی که کنون در چمن است
همه در حیرت و حسرت چو من است
شاخ از قطره چو سیمین سمن است
برگ در روضه چو زرین مجن است
آب بر شاخ بهنگام سحر
[...]
سیزده جنس نهاده است نبی
که همه مسخ شدند و همه هست
ز آن یکی خرس که بد خنثی طبع
دیگری پیل که شد فسق پرست
من خری دیدم کو مسخ نبود
[...]
دل و جانم بره جانان است
گر بدو باز رسم جان آن است
پای در دامن صبر آرم از آنک
دست دست ستم هجران است
آن چه من می کشم از فرقت او
[...]
شاخ سرسبز و چمن دلشادست
عالم از عدل بهار آباد است
غنچه تا روی به صحرا آورد
گرهی از سر دل بگشادست
سرو در خدمت گل برپایست
[...]
گر ز خورشید بوم بی نور است
از پی ضعف خود، نه از پی اوست
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.