مهر چون خلعت پرتو دهد از برج حمل
روز و شب کسوت اندازه نمایند بدل
شب نهد روی بکوتاهی چون دامن یأس
روز پوید همه بر جادهٔ طول امل
شب در افتد بکم و کاست چو زلفین ایاز
روز چون دولت محمود فزاید بمثل
شب دم از تیغ زند روز دم از آینه لیک
این یکی رنگ برآورده و آن یک صیقل
اینک اینک بنگر کز اثر صدمهٔ روز
چون شد ارکان شب تیره پذیرای حلل
شب شد آن بوته سنبل که درآید در مشت
روز آندستهٔ نسرین که نگنجد به بغل
گوئی از لاغری و فربهی ظلمت و نور
کمر ابلق دهر است شب و روز کفل
عالم از جلوهٔ نوروز چنان یافته نور
که نیفروخته انگشت فروزد منقل
سبزه ابریشم سبزیست کزو دست بهار
از پی فرش چمن بافت بساط مخمل
نیست آن لالهٔ نوخیز که با شقهٔ لعل
علم جلوه بر افراخت ز اطراف جبل
کرتک آهوی مشکین صبا دامن کوه
غوطه در نافهٔ خونین زده چون سبزهٔ تل
خاک آن نور و صفا یافته کز پرتو او
جوهر سرمه سفید آب شود در مکحل
شعلهگر زانکه دراین فصل میان بگشاید
دستهای گل سوریش در افتد ز بغل
هم باکسیر رطوبت که در اجزای هواست
طلق را چون ورق نقره توان کردن حل
از ملاقات هوا بسکه رطوبت شده عام
خاک چون آب رود موج زنان در جدول
دانهٔ درّ سزد ار سبز شود کز نم ابر
خوشه دارد بکلو سبزهٔ خواب مخمل
اهل دل را بنظر گلشن بی دیوارست
اندرین فصل ز الوان ریاحین جنگل
با چنین فصل رطوبت ز تقاضای بهار
سبزه روید بدل موی ز طاس سرکل
مومیائی صفت اکنونکه هوا را همه شغل
جبرکسر است درین کارگه رفع خلل
نیست رفتن عجب از پای بخوردی شده لنگ
همچو گیرائی از دست بطفلی شده شل
از نم ابر ز بس شعله برآرد ز نگار
قفس طوطی آید بنظر ها مشعل
تا بجائیست رطوبت که بمعمورهٔ خاک
بیم سیل است اگر سنگ ببارد بمثل
بعد سودن چه عجب کز اثر نشو و نما
که صداعی را برجبهه بروید صندل
گلبن و سروین آغوش طرب ساخته باز
چون دو معشوق که برهم بگشایند بغل
با لباس گل و پیرایه نسرین چه عجب
گر ننازند عروسان بحلی و بحلل
اندرین فصل دم از روغن بادام زند
صاف سودا بچکد گر بدماغ مختل
اخترستان شده از لعل شقایق تل خاک
همچو رخشی که ز خوی، گل گلش افتد بکفل
یا چو نو ساختن کهنه بود رسم بهار
سر بسر داغ کهن نوشده بر سینهٔ تل
با هوا آن اثر نشاء لطف است که گوش
از چراگاه فلک بشنود آواز جمل
بتوان دید ز بس لطف هوا صورت روح
بدل و دیده اگر گوش گشائی بمثل
اندرین فصل نیابند کهن تقویمی
که نه جاری بودش آب روان در جدول
زین هوا بر تن مرطوبی محرور مزاج
غنچهها گل شود آنگاه برآرد دنبل
عجب از عطر هوا نیست که در تیغهٔ خاک
نافه مشک شود از نفس باد جعل
آمد آن فصل که از عکس گل و لاله بچشم
رشتهٔ نور شود گلگون چون عرق سبل
دود رنگین شود از عکس چمن در مجمر
سرمه مشکین شود از فیض هوا در مکحل
موی بر تن شود ابریشم و نساج مزاج
گر کند فخر بشاگردی استاد ازل
زآن بریشم عجبی نیست که بر تن بافد
از پی خلعت نوروز قبای مخمل
شاخ نرگس دمد از خاک باعجاز بهار
گر بکارند دربن آب و هوا تخم بصل
نبود بس عجب از تربیت آب و هوا
گر مکس دم زند از صنعت زنبور عسل
عندلیبان چمن در صفت حسن بهار
همه خوانند بآواز خوش این تازه غزل
نوبهارست و چمن خرم و صافی جدول
گر حریفی بگشا برمی و معشوق بغل
جام زر نه بکف آندم که بسیمین انگشت
صبح مالد بجبین هندوی شب را صندل
عقد گل ساز حمایل چو بهار از چپ و راست
گردن آسوده کن از بار مرصع هیکل
باده بی جلوه معشوق و بالست و بال
دامن زلف نگاری بکف آور اول
قامت افروخته سروی که بصد شمع و چراغ
در خیابان بهشتش نتوان یافت بدل
لاله روئی که بود سبزه خط گردلبش
عنبرین چون رقم کلک خداوند اجل
جملة الملکی آن صاحب اقبال غلام
که بتحقیق بود قبلهٔ ارباب دول
عالم افروز وزیری که بمیزان کمال
راست چون خواجه عقل آمده دستورعمل
کلکش آن کارگزاریست که بتواند داد
در یکی لحظ مهمات جهان را فیصل
صافی گوهر نطقش زنباتست بلی
از سکون آینهٔ آب بپذیرد صیقل
تابچیند زرخ شاهد رأیش گل عیش
آب آئینهٔ خورشید شود در منهل
از لعاب زرکلک آوردش برسر کار
عنکبوتی بمثل گرفتد از شغل و عمل
پاس حفظش نگذارد که بگردانند رنگ
اگر از موم نهی برسر آتش مرجل
با عموم اثر انشاء عهدش چه عجب
که خمار آید و چون باده کند رفع کسل
مشکل ارزانکه بسختی دم ازالماس زند
در زمانش بسر انگشت خرد سازد حل
نور آئینهٔ رأیش که شعاع خرد است
گر بخاطر گذرد تیره دلی را بمثل
چون جدا سازدش ایام مفاصل در خاک
دم ز فوارهٔ نوریش زند هر مفصل
شاهد قدر رفیعش چو شود نیم قیام
بکمرگه رسدش دست تصور بحیل
سینهٔ حاسدش آن صفحه تقویم بود
که بخنجر کشدش دست حوادث جدول
بذل اورا نبود حد و حسابی هرچند
در حساب از سر کلکش نفتد یک خردل
نیست در دایرهٔ دولت اوراه حسود
دیو آری نشود داخل خط مندل
سپه فیض برون گر بفرستد زحصار
لشکر یأس کند قلعه امید قبل
در صداعست مدامش سر کلک از تحریر
زآن تراشیده قضا محبرهاش از صندل
ای بوصف گهرت سورهٔ رفعت نازل
وی بشأن شرفت آیت رحمت نازل
تیغ رأی تو و دندان در از یک گهر ند
کان زمسواک بود فارغ و این از صیقل
هیکل حفظ تو گر خسته حمایل سازد
سر موئی نبرد از بدنش تیغ اجل
با فروغ گهر رأی تو در دیدهٔ عقل
تابش کرم شب افروز نماید مشعل
عقل کل باهمه دانائی و بینائی خویش
زود در مجلس ادراک تو گردد مهزل
منع خفتن چو کند دولت بیدار تو عام
هیبتش رفع کند نسبت خواب از مخمل
با شکر ریز صریر قلمت سامعه یاد
نکند هیچکه از چاشنی صوت و عمل
رقم دفتر اعمار چو سنجید خرد
مد عمر تو ز عمر خضر آمد اطول
حسن لیلای صفات تو فزونست از آن
که همی بار جمالش کشد این هفت جمل
با هوا داری نطق تو ز میدان شکر
شاید ار گوی حلاوت برباید حنظل
مه صبیح است ولی یوسف رأیت اصبح
گل جمیل است ولی شاهد خلقت اجمل
با سنان تو سماکین فلک بربایند
خواه رامح کند آهنگ تو و خواه اعزل
در بنان تو عصائیست که چون چوب کلیم
میشود وقت غضب صورت تو عیش بدل
اژدر پر خط وخالی که بصد بحر نهنگ
سهم یک نالش مسدود کند راه جدل
مانده سر برخط عدل تو چو بکشاید کام
در کشد کوه ستم را بنفس چون خردل
نقطهها ریزد از آن کلک عطارد حرکات
همه برجیس مقام و همه خورشید محل
بیش وکم بسکه بعهد کرمت یکسانست
ناز خشمت نتواند کند اکثر باقل
کودک مکتب علمت بسر انگشت ضمیر
حل کند عقدهٔ مشهور بمالاینحل
حاسدت ز آن دودل افتاده که کافی نبود
یک نیام از پی شمشیر تو و تیغ اجل
گو بکن غسل فنا خصم کز آلایش او
آب سرچشمهٔ تیغت نشود مستعمل
برد دولت ز فلک جز تو نبردست کسی
ایکه در نقش موافق زدنت نیست بدل
از چه داری بکف دست حریفان بشمار
عمر بدخواه تو نقدیست سزاوار شتل
بسکه گمنام بمهدت شده افسوس ودریغ
هیچ دانا نکند ترجمهٔ لیت و لعل
در دعای تو بمرغان سحر همرازند
خیل اهل دول و زمرهٔ ارباب ملل
برتنش سر نتوان داشت بصد سلسله بند
هرکه در گردنش از مهر تو نبود هیکل
هرکه در عهد تو چیند گل آسایش حال
نه بماضی بودش کار و نه با مستقبل
عنبرین سلسلهٔ کلک تو در خطهٔ فضل
دودمانیست که هرگز نشود مستأصل
یافتی غنچه گر از دفتر عیشت فردی
نسخهٔ صد ورق گل ننهادی ببغل
چون تو درفکر سخن چهره نمائی بخیال
مدح گردد بزبان قلم ابیات غزل
نیست مجهولی کآن بر تو نگردد معلوم
ای ضمیر تو ز علم اعلم و در فضل افضل
بسکه شیرین سخنی چون کنی آغاز حدیث
موم گردد ز کلام تو مبدل به عسل
چون تو ناطق شوی از نطق نگردد آگاه
سامعه سامعه را گر بگشاید اکحل
بی عمل عمر نیرزد بجوی ز آن همه عمر
دست علم تو بود تنگ در آغوش عمل
دست و پاگم کند از شوخی او ابلق دهر
ابرش برق عنانت چو خرامد بکتل
وه چه طاوس مثالی که زبس نقش و نگار
خال و خط وام کند سینه بازش ز کفل
پرنیان پیکری اطلس بدنی کز نرمی
بتوان بافت ز ابریشم مویش مخمل
شعله خوئی که چو جستن بشرار آموزد
برق را چهره بر افروزد از طعن کسل
گردنش صفحهٔ تقویم زبس نقش و نگار
وز خط و خال بر آن صفحه معنبر جدول
از سبکروحی چون ذرّه کند سیر هوا
گر چه چون کوه گرانست قوی در هیکل
شوخی سینهٔ آهو کندش گوی سرین
سایه بند قبا، می گرش افتد بکفل
دیدی ار صورت این باره در آئینه خواب
سخن رخش نراندی بزبان رستم یل
گرچه مقراض کند بر ورق حاشیه سیر
سر موئی ننهد پای برون از جدول
بر سر خصم نشان سم مغفر سایش
هست چسبنده تر از طاقیه بر فرق کچل
گرورا، میل هوائیست در آمیزش باد
سببش باز نمایم نگذارم مهمل
بسکه از برق سمش گرم شد اجزای زمین
خاک چون شعله کند روی با علا اسفل
شوخیش چون کند آشفته بچوگان دو دست
برباید ز گریبان قمر گوی انگل
پای او را که رفتن همه با باد مصاف
دست اورا که جستن همه با برق جدل
سازد از موی تنش گر بمثل خامهٔ موی
آن مصوّر که بود مایل طبعش بکسل
هم از آن رغبت رفتار که در طینت اوست
نقش از آن خامهٔ مو خود بخود آید بعمل
پشت دستست که پیشت بزمین مانده ز عجز
بار موجی که نمودست عیان بر منهل
چو خط جاده او، افتد از آن چار قلم
نکشید و نکشد هیچ مذهب جدول
بسکه برقش جهد از نعل بهنگام شتاب
راکبش در شب هجران نفروزد مشعل
او چو نور نظر آنجا که بسرعت گذرد
برق مانند خر لنگ بماند بوحل
چون کشد شیهه بهفتم فلک از هیبت او
مژه بیم است که ریزان شود از چشم زحل
متکاسف چو شود پیکرش از باد نهیب
عنچه گردد همه گلهاش بکلزار کفل
دست و پا قطع کند تیزی رفتارش اگر
نبرد منع نما نرمی مویش بمثل
چون پریشانکندش دست صبا کاکل و یال
هر کجا سنبل زلفیست کند گونه بدل
بجز این برق سبک پی نبود مخلوقی
که کند قطع بگامی دوسه میدان امل
مرکبی زینسان آتش حرکت را زیبد
راکبی مثل تو ای آب رخ دین و دول
تا بر او پای درآری و شوی معرکه تاز
پیش پیشت سپه فتح و ظفر بسته یسل
در کف آن آتش هندیست که از هیبت آن
باغ را آب زره پوش رود در جدول
آن کبود اژدر هایل، که ز اندیشهٔ او
زهرهٔ جمله نهنگان جهان کرده خلل
آن سیاه افعی قتال که مقتولش را
تا دم حشر دمد زهر گیا از مقتل
نظرش ارچه دوشاخست چو منظور هنست
زخمی سایهٔ او مردم چشم احول
فیالمثل گر بوزد بادش بر قلهٔ کوه
از تزلزل فتدش فاصلهها در مفصل
با چنان رخش ترا زیبد با ابر نبرد
با چنین تیغ ترا شاید با برق جدل
صاحبا، طول کلامم ز نهایت بگذشت
این مفصل را رفتم که نمایم مجمل
سخن ار زانکه بود وحی باندازهٔ ذوق
اخصر از مختصر اولی و مطول ز اطول
بدعا ختم نمایم که چو (طالب) هرسوی
در پی آمینی، از هر طرف آمد بعمل
تا ز طول عمل و عرض مهمات زنند
نکته سنجان خرد پیشه در افواه مثل
در نشاط و طرب و دولت و جاه افزون باد
عرض ایام خداوندیت از طول امل
سایهٔ سایه حق باد بفرقت جاوید
چون بفرق شه دین سایه حق عزوجل



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.