گنجور

 
طالب آملی

دوش در غمکده بودم همه‌تن سوز و گداز

که بصد شوق شد آغوش در روزن باز

جستم از جای چنان کز اثر دهشت شوق

گشت بیرون ز بنانم قلم مشق نیاز

دیده مالیدم و هرگوشه بدوران نظر

ز آشیان راز نهال مژه دادم پرواز

گفتم ای بو که بتقریب حبیب اندازی

خواهد آن مهر که بیگاه شود ذره نواز

باز گفتم که کجا بخت اگر بخت منست

غیر بادم نکند کس در ویرانه فراز

من در این گفت و شنو با دل آشفتهٔ خویش

یکدر از یأس برخ بسته یکی داشته باز

کز در بسته بیکبار بر آمد شمعی

کز لب غنچه صفت بود گل خنده طراز

پرتوی دیدم و از هوش برفتم زان پیش

که کند دیده هیولاش ز صورت ممتاز

بعد چندی که بهوش آمدم و چشم گشود

سر خود دیدم بر دامن آن مایهٔ ناز

بار دیگر شدم از هوش پس او دامن زلف

بر دماغم زد و آورد بسر هوشم باز

گفت برخیز کزین بیش نباشد تعظیم

گفت برخیز کزین بیش نباشد اعزاز

مست بر جستم و برداشتم از دامن گل

شبنم سوخته یعنی سر سودا پرواز

خاک بوسیدم و بر نقش قدم رخ سودم

پس از آن خوی زده گفتم ز سر عجز و نیاز

چه کشم غیر دل سوخته‌ات پیشکشی

چکنم غیر سر شیفته‌ات پای انداز

چین به پیشانی وا بروزد و گفت از سر خشم

بس کن ار نه شوم اینک بره آمده باز

یکدو گلدستهٔ مینا ز کله گوشه طاق

چیدم و بر طبق عرض کشیدم به نیاز

وه چه مینا و چه می‌خاطر اندیشه نور

وه چه مینا و چه می شیشهٔ آئینه راز

بادهٔ چون جگر مهر بگرمی مخصوص

بادهٔ چون نفس صبح بصافی ممتاز

مجملاً یکدو سه پیمانه بلا فصل کشید

وز عرق چون گل شبنم زده شد چهره طراز

او قدح نوش و من انگشت گران از غیرت

که لب جام چرا با لب او شد همراز

چون ز کف هشت قدح مست و هراسان گفتم

کای باند از لبت ساغر می در پرواز

باده بی‌نقل نه شرطست بگو کز پی جام

بچه نقل نمکین می‌کشدت خاطر باز

گفت نقلی به ازین نیست که از گفتهٔ خویش

مصرعی چند کنی زمزمه در پرده راز

گاه جولان فغانت بصفاهان و عراق

گاه سیر خفقانت بنشابور و حجاز

گفتم از نظم غزل طنزکنان گفت که نی

مقصدی از غزلت نیست بجز عرض نیاز

گفتم انواع سخن دارم اینک دیوان

قسمی از شعر نشان کن که شوم زمزمه‌ساز

دهشت از یاد ببر اینهمه بیتابی چیست

دست بر دل نه و چون بید ملرزان آواز

وانکه از نظم قصاید دوسه بیتی برخوان

بزبانی که کند سخره دهان اعجاز

نغمه مدح زن اما نه همین نغمه عام

مدح شاهنشه دین پرور اسلام نواز

نور پیشانی مهر فلک جود (علی)

که بود شعشعهٔ فکرت او نحل گداز

آنکه اقوای جلالش چو شود حامی عجز

نبرد صرفه جواب ازچه ز انکار جواز

آنکه معمار کمالش چو شود بانی نقص

از حقیقت بکشد قنطره بر بحر مجاز

جلوه دادی بنظر اینهمه آداب قدیم

وانکه از تازگی طرز توان کردن‌ساز

وادی و بارگی و سعی توازهم دورست

اندرین راه بگردش نرسی هرزه متاز

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی