گنجور

 
طالب آملی

خوش آمد از ره دور آن می‌وصفا آورد

که رنگ رفتهٔ ما را بروی ما آورد

ز باد شاخ گل آورد سر فرو بچمن

مرا خیال که تعظیم من بجا آورد

نظر دریچه فرو بسته بود کز دردوست

رسید قافلهٔ باد و توتیا آورد

تو خفته در بغل حسن غافلی غافل

که عشق برسر آسودگان چها آورد

نمود سوی درت ذره ذرهٔام پرواز

مرا بکوی تو قسمت جدا جدا آورد

بهیچ‌گونه جفا دامنت ز کف ندهم

ترا بحلقهٔ بیچارگان خدا آورد

دلا بآب و هوا میل کرده‌ئی چه عجب

خود آمدی بچمن یا ترا صبا آورد

یکی بدست زلیخا نگر بدور و ببین

که نیل عشق چها بر سر حیا آورد

حریص‌کرد مرا تیغ او بخوردن زخم

برنده بود بلی آب و اشتها آورد

دگر نشان فرو بستگی بکار ندید

چو«طالب»آ نکه بمیخانه التجا آورد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی