گنجور

 
طالب آملی

برای بلبل و گل خلوتی چو باغ نباشد

بشرط آنکه در او آشیان زاغ نباشد

بود بدولت معشوق روشنائی عاشق

کهره بردسوی پروانه‌گر چراغ نباشد

زبان مرغ نگردد توگر خموش‌نشینی

نسیم بو ندهد چون ترا دماغ نباشد

بسوزساخته راضی‌مشو که خال‌بصورت

اگرچه زاغ بود در شمار داغ نباشد

کم پیاله نگیریم از نبودن ساغر

ز دل پیاله تراشیم اگر ایاغ نباشد

چه داغهای پیاپی نهیم در دل بلبل

بموسمی‌که تو باشی و گل بیاغ نباشد

مرنج «طالب» اگر همنشین نکرد سراغت

که چون توگمشده‌ئی قابل سراغ نباشد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی