گنجور

 
طالب آملی

خالی زخار کینه چو سازیم سینه را

نشتر فرو بریم بدل آبگینه را

فرق ازدکان خود ننماید زجوش داغ

گر پیش گلفروش کشائیم سینه را

یکپایه گر فرازتر از اوج خود رویم

آریم زیر پا فلک هفت زینه را

هرچند بیش خرج کند بیشتر شود

چشم جدا ز دوست متاع خزینه را

«طالب» نیافت مثل خودی در وفا بدهر

آری قرینهٔ نبود بی قرینه را

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی