گنجور

 
طالب آملی

دل خضر چشمه‌ایست که آبش کسی ندید

جان مست ساغری که شرابش کسی ندید

چون سبزهٔ امید بیالد که باغ فیض

مژگان تیر بچشم سحابش کسی ندید

برگوش خورده نام وصالی ولی چه سود

کز صاحبان دیده بخوابش کسی ندید

هردل که یافت نشأهٔ تعمیر زان نگاه

دیگر بزور باده خرابش کسی ندید

آن چهره شمع هر نظر و من ز سادگی

خوشدل که جنبشی ز نقابش کسی ندید

لب خشک بادمزرع گیتی که رنگ خون

بر چهرهٔ سرشک سحابش کسی ندید

فیض دیار مهرو وفا بین که هیچگاه

لب تشنه ماهئی بسرابش کسی ندید

ابری ز گرد توسن او خاست شام عید

کز تیرگی هلال رکابش کسی ندید

صدگریه طی شد و جگرم نم برون نداد

این چشمه خشک بادکه آبش کسی ندید

«طالب» کز این گهر همگی بر ورق نگاشت

یک حرف رد بهیچ کتابش کسی ندید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی