گنجور

 
طالب آملی

ز تیغ ناز کسی لذت شهادت برد

که هرزمان لب زخمی مکیده لذت برد

ز تازه نخل تو پیشانیم عرق ریزست

که در تواضع ما آبروی عزت برد

خروش یارب مستانه‌ئی که یا رب دوش

مرا بصومعه برد آنگهی برغبت برد

خیال روی تو بود آنکه یک اشارت او

ز صحن انجمنم موکشان بخلوت برد

ز فرق تا بقدم نشأهٔ اثر بودم

فسردگی زدم گرم من سرایت برد

لبی نماند که شهد شهادتی نچشید

که جان ز تیغ جفای تو بیمروت برد

نشان صبح وطن خاطرم مشوش داشت

هلال شام غریبان مرا بغربت برد

به حجله خانهٔ خم بکر بود دختر رز

نگاه پرده‌شکاف منش بکارت برد

بمرگ خویش و من از روزگار شکوه مکن

فلک چو ما و تو زین بزم بی‌نهایت برد

بتیغ عشق تو آخر بداد جان « طالب »

رخش سیاه که ناموس اهل همت برد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی