گنجور

 
بابافغانی

بگذشت از غرور و عتابش کسی ندید

پوشیده شد چنانکه نقابش کسی ندید

منظور هیچ مست نشد نرگس و گلش

هرگز میان بزم شرابش کسی ندید

آب حیات بود و لبی تر نشد ازو

گل داشت سالها و گلابش کسی ندید

بیرون نرفت و خلق جهانند عاشقش

عالم گرفت و پا برکابش کسی ندید

هر شب در آرزوی وصالش که کیمیاست

خفتند صد هزار و بخوابش کسی ندید

یا رب چگونه داشت چو گل، تازه عالمی

آن چشمه ی حیات که آبش کسی ندید

آهی نهان کشید فغانی و جان سپرد

رفت آنچنان که هیچ عذابش کسی ندید

 
 
واقف لاهوری

داریم یوسفی که به خوابش کسی ندید

ور دید برگرفته نقابش کسی ندید

چندین هزار خانهٔ دل را خراب کرد

وز بیدلان خانه خرابش کسی ندید

ناصح چه می‌کنی تو ز افسانه‌ام به خواب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه