گنجور

 
واقف لاهوری

داریم یوسفی که به خوابش کسی ندید

ور دید برگرفته نقابش کسی ندید

چندین هزار خانهٔ دل را خراب کرد

وز بیدلان خانه خرابش کسی ندید

ناصح چه می‌کنی تو ز افسانه‌ام به خواب

برد است خوابم آنکه به خوابش کسی ندید

معلوم شد که مستی‌اش از یاد چشم توست

نرگس که در پیاله شرابش کسی ندید

دل در بلای دوزخ هجران فتاده است

آسوده لحظه‌ای ز عذابش کسی ندید

از بس که خوی یار به لطف است آشنا

چینی به جبه وقت عتابش کسی ندید

آن بی‌وفا گذشت و ندانم چه‌سان گذشت

عمر است از درنگ و شتابش کسی ندید

دنیا که عالمی است ازو غرق در بلا

دریای طرفه‌ای است که آبش کسی ندید

واقف دلم به‌سان خمیری ز هجر او

در آتش است و دود کبابش کسی ندید

 
 
نسکبان اندروید