گنجور

 
طالب آملی

ترک حکم اندازما چون ناوک مژگان کشد

حلقهٔ زهگیر در گوش کمانداران کشد

گرفلک تلخی ز خوی‌ما پذیرد در رخت

سهل باشد میزبان نازی گر از مهمان کشد

زخمی جراح بیش از ناوک اندازم که او

بشکند صد نشترم در دل که یک پیکان کشد

این ندامت بس زلیخا را که در کنج فراق

خوابد او تنها و یوسف را بیرزندان کشد

هرخسی کآرد صبا از کوی او «طالب » ز شوق

بوسد و بردیده مالد بلکه بر مژگان کشد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی