گنجور

 
طالب آملی

دمی که دل نشود صید دام او دم نیست

کسیکه صاحب این دم نباشد آدم نیست

نداشتم دم گرم و اسیر غم بودم

کنون که صاحب اینم شدم مراغم نیست

باعتقاد و ادب محرمانه می پویم

در آن حرم که نسیم بهار محرم نیست

باشک خویش وضو تازه میکنم «طالب»

که آب دیدهٔ من کم ز آب زمزم نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی