گنجور

 
طالب آملی

جهان هزار به از من بعرصه دارد و من

گمان برم که یکی همچو من بعالم نیست

ز شرم عشق بگرد طاب نمی‌گردم

وگرنه هیچ ز اسباب عشرتم کم نیست

بدور فیض سرشکم ز دور عارض یار

بدهر نیست زمینی که سبز و خرم نیست

متاع دل بخریدار غم سزاوار است

وگرنه بر سر بازار مشتری کم نیست

ز فیض عشق بتن آن جراحتی که مراست

چو چاک پیرهنش احتیاج مرهم نیست

بهار گریه طراوت ز خویشتن دارد

گل سرشک رعایت پذیر مرحم نیست

مدار اینهمه دلبستگی برشتهٔ عمر

که همچو رشتهٔ عهد سپهر محکم نیست

بس است آه و فغان پر زحد مبر «طالب»

خمش که مجلس عیش است و بزم ماتم نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی