باچنین شعله که درجان من افروخته است
همهٔ ساخته استاد مرا سوخته است
در دلم نیست فروغی چکنم چهره گشای
نظری گرچه گشاده است دلم دوخته است
شد یقینم که تو استاد سپهری در جور
فلک این سنگدلیها ز تو آموخته است
کروی گشته فلک هیأتش از بس بمرور
کینهٔ صاف درونان بدل اندوخته است
دامن عشوه بداغ دل «طالب» مفشان
کین چراغیست که بیداد تو افروخته است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.