با ساقیان مضایقه در جان و مال نیست
هر کس کند بر او نمک می حلال نیست
کردم نثار عشوهٔ او هر چه داشتم
اکنون بدست جز قدری انفعال نیست
می را هنر نشاط شمارند و نزد من
عیش مرا نشاندن گرد ملال نیست
نومیدی از وصال تو کفر است کین مراد
هر چند کم بدست درآید محال نیست
با آنکه صد هزار نهالست در چمن
نزدیک رو بقامت او یک نهال نیست
گه جیب میشکافم و گه سینه میدرم
دردا که در مزاج جنون اعتدال نیست
گستاخ میرود بر خم چون غزال مست
طفل سرشک را حذر گوشمال نیست
حسن کرشمههای تو میآردم بیاد
صد گونه آرزو که یکی در خیال نیست
خال لب تو بسکه لطیف است در نظر
میآیدم چنانکه خیالت محال نیست
آمادهٔ زوال بود عیش ز آن لبم
دامان غم گرفت که غم را زوال نیست
«طالب» مباش گو بکفت جام زرنگار
ظرفی برای خوردن می چون سفال نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.