گنجور

 
طالب آملی

جنون بصف شکنی عقل در صف آرائیست

دل کناره طلب در میان تماشائیست

بکوی او شهدا زندگان خاموشند

نمیزنند دم و کارشان مسیحائیست

من از تبسم او در نمک چش شکرم

سپهر بیمزه را نوبت جگر خائیست

فروغ چهره و بال دلست در خم زلف

که دزد را شب مهتاب کار رسوائیست

دوبلک آینه برهم نمی‌خورد هرگز

بعهد جلوهٔ او دیده تماشائیست

نهال حسن ترا شاخ و برگ و میوه و گل

تری و تازگی و خرمی و رعنائیست

کنونکه داغ مرا موم روغن است الماس

به‌بخت من در و دیوار در نمک سائیست

همین منم که بدریا فکنده‌ام دل خویش

دگر ملامتیان را سفینه دریائیست

کناره جوی ز خلقم چنانکه در نظرم

نظر بکنج لب یار کنج تنهائیست

بیزم عشق مبر نام دوست ای محرم

مباد رنگ دلی بشکند که رسوائیست

بچرخ نسبت ما نیست غیر ازین «طالب»

که ما پیاله کشانیم و چرخ مینائیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی