گنجور

 
طالب آملی

تا درچمن ز حسن رخت نکته سرشدست

اوراق گل چو زلف تو زیر و زبر شدست

نوبت بلب نمیرسد از ساغرم دریغ

کز من سفال پارهٔ من تشنه‌تر شدست

در عهد نوشخند لبت کلبهٔ مرا

سامان بوریا همه از نیشکر شدست

نامی ندارد آن کمر از لطف و نازکی

موئیست بس‌ضعیف که نامش کمر شدست

بر دوش حلهایست ترا از حریر ناز

نازک چنانکه برگ گلش آستر شدست

اعجاز شوق بین که براه خیال دوست

پای شکسته همسفر بال و پر شدست

با ضعف تن هم از سرشب نالشم رواست

کین ناله تابلب رسد از دل سحر شدست

جور تو خود فزوده ندانم دل مرا

کمتر شدست حوصله یا بیشتر شدست

ای دیده گفتمت مکن اسراف در سرشک

کین یکدو قطره جمع بخون جگر شدست

«طالب» بکام شعله شدی بیش ازین کنون

دارد ز گل ملاحظه پر بی‌جگر شدست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی