گنجور

 
طالب آملی

در مکیدن طفل تدبیر مرا تقصیر نیست

لیک چون سازم که در پستان قسمت شیر نیست

عجز می‌بارد ز بازو شحنگان عشق را

دست دامن‌گیرشان هرگز گریبان‌گیر نیست

در نسازد عشق با موی سفید عاشقان

شهد را در ملک ما آمیزشی با شیر نیست

کو رفیق شوق روزی چند در راه طلب

گام تنها زن که ما را قوت شبگیر نیست

عقل اگر مستی کند بیهوش داروئی ز عشق

بر دماغش زن که اینجا شیر را زنجیر نیست

با چنین سگ طینتی کز پای تا سر آهویم

شکر کآن آهوی آهوگیر نیست

غازیان عشق را «طالب» ز اسباب نبرد

جز کمان بی زه و جز ترکش بی تیر نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی