گنجور

 
طالب آملی

خلق بگشایدم را هرجا که گویا آتش است

موسی وقتم زبانم را سخن با آتش است

شهری از کاغذ بنا کن بهر ما آوارگان

هرکجا بینی که پائین آب و بالا آتش است

قطرهٔ اشکم که خونها دردل یاقوت از وست

مینماید آب درچشم تو اما آتش است

باد دامن نیستم با گل ندارم اختلاط

آب یاقوتم همه آمیزشم با آتش است

طبع نازک مشربم دایم بیک منوال نیست

هرچه امروزم بچشم آبست فردا آتش است

قلزم عشق است و موج شعله دارد ای رفیق

کشتی از یاقوت سامان کن که دریا آتش است

(طالب) از گلزار آتش چیده چون گلها خلیل

لیک در هجران یاران جمله گلها آتش است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی