نه با گلم به بسنبل هوای پیوندست
دلم بگوشه تنهائی آرزومندست
عنان چاره بتاب ای رفیق کاندر عشق
گران رکاب تر از محنت خردمندست
بهار گلشن دل را طراوت از رخ کیست
که هر طرف لب صد زخم در شکر خندست
شکنجهٔ دل بیچارگان مروت نیست
مکن ترا بسر زلف خویش سوگندست
ز حسن عهد چه لافی ترا شناختهایم
ارادت تو بیک تار موی دربندست
بطفل معنی خود نیست التفاتم لیک
نمیتوانش فکندن چه چاره فرزندست
درین جهان دل خرسند کیمیاست مگر
بود بسینهٔ عنقا دلی که خرسندست
ترا بدل نتوان یافت در جهان که گلاب
نه کار آب کند گرچه آب مانندست
هزار چشمه روان از دلست «طالب» را
دلش توگوئی دامان کوه (الوند) است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.