گنجور

 
طالب آملی

مرد عشقم یک سر مو بر تنم بی‌درد نیست

چون بود آخر کسی کش درد نبود مرد نیست

بستر درد است و غم گسترده‌ای بیمار عشق

چیست در خفتن تأمل عافیت گسترد نیست

صفحهٔ گلگون بپوشد زیور افشان خور

بی‌سبب رنگ عذار عشقبازان زرد نیست

مشت خاکی کآورد گاهی صبا از کوی دوست

خسرو دل را کم از صد گنج باد آورد نیست

گرداگر اینست کو را خاست از دامان زلف

سرمهٔ چشم ملایک خاک پای گرد نیست

«طالب» اینک می‌رود صفهای معنی در رکاب

گو مکن خورشید و ماهش همرهی کو فرد نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی