گنجور

 
طالب آملی

زآن تیغ کرشمه یادگاری

هر گوشه هزار زخم کاری

هر کار قرین اختیار است

جز عشق که نیست اختیاری

ما شیران پلنگ خو را

در طبع نبود بردباری

ناسازی روزگار دیدیم

چیدیم بساط سازگاری

در یوزهٔ نشاء می‌نمایند

از چشم تو سرخوش و خماری

در میدان تو روبهٔ عمر

بر شیر اجل کند سواری

سرو تو بباد جلوه داده

ناموس تذرو شاخساری

بشکفته بباغ هجر و وصلت

گل‌های خزانی و بهاری

بگذر ز حساب فضل چون نیست

عیبی بتر از هنر شماری

«طالب» در لاف علم در بند

تا کی باران جهل باری

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی