گنجور

 
طالب آملی

دلم تا بستهٔ زنجیر آن موست

دماغ از درد آهم عنبرین بوست

سر خاشاک بستان تو گردم

که خون شعلهٔ ها در گردن اوست

ز چین های مقوس غیرتم را

به پیشانی هزار ابروی بی‌موست

ز بس ضعف بدن چون موج دریا

نمایم استخوانم از تهٔ پوست

ز اشک حسرتم مژگان نشد خشک

چرا کین سبزه دایم بر لب جوست

چو «طالب» چند در آتش نشینم

بدین نسبت که یارم آتشین خوست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی