گنجور

 
طالب آملی

خوش‌آنکه مست حیا با توهم شراب‌شوم

تو رفته رفته شوی آتش و من آب شوم

عجب عجب که ز افسردگی برآرم دود

بروی پردگی شعله گر نقاب شوم

تنک می هوسم ز آن زدست شاهد کام

به نیم جرعه سیه مست اضطراب شوم

ز سعی خویشتنم چشم آن ترقی هست

که مهر اگر نتوانم شدن سحاب شوم

فتاده قطرهٔ اشکی ز چشم نیسانم

بزور بخت مگر گوهر خوشاب شوم

می عروج مرا نشئهٔ تکبر نیست

بپای ذره درافتم گر آفتاب شوم

ز خاکپای تو یک‌میل سرمه دست نصیب

بدیده‌ام نکشد گر همه رکاب شوم

چو من صنمکده‌ئی درخور عمارت نیست

نه کعبه‌ام بگذارند تا خراب شوم

ز بخت تیره‌ام امید روشنائی نیست

همان ستارهٔ خویشم گر آفتاب شوم

گذشتهٔ «طالب» نظمم ز عرش و نزدیک است

که در دیار سخن مالک الرقاب شوم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی