خوشآنکه مست حیا با توهم شرابشوم
تو رفته رفته شوی آتش و من آب شوم
عجب عجب که ز افسردگی برآرم دود
بروی پردگی شعله گر نقاب شوم
تنک می هوسم ز آن زدست شاهد کام
به نیم جرعه سیه مست اضطراب شوم
ز سعی خویشتنم چشم آن ترقی هست
که مهر اگر نتوانم شدن سحاب شوم
فتاده قطرهٔ اشکی ز چشم نیسانم
بزور بخت مگر گوهر خوشاب شوم
می عروج مرا نشئهٔ تکبر نیست
بپای ذره درافتم گر آفتاب شوم
ز خاکپای تو یکمیل سرمه دست نصیب
بدیدهام نکشد گر همه رکاب شوم
چو من صنمکدهئی درخور عمارت نیست
نه کعبهام بگذارند تا خراب شوم
ز بخت تیرهام امید روشنائی نیست
همان ستارهٔ خویشم گر آفتاب شوم
گذشتهٔ «طالب» نظمم ز عرش و نزدیک است
که در دیار سخن مالک الرقاب شوم